Friday, September 15, 2006
اگر فقط یک دلیل برای اعدام سقراط لازم بود همان جار و جنجال: میدانم که هیچ نمیدانمش بود. و آن را با آنچنان باد در غبغبی ادا میکرد که انگار تسکین دهنده تمام عقده های روانی اش است و آن ریخت منحوس و زن خیانتکارش را پشت همین لاف و گزاف پنهان میکرد
سقراط باید اعدام...نه، باید سنگسار میشد
موضوعاتی هست که نمیدانیم، نه تنها نمیدانیم که نباید بدانیم. اصولا بهتر است که ندانیم که نمیدانیم. و سعادت واقعی آن است که نخواهیم بدانیم که ندانستنمان را نمیدانیم
---
آرامش ندارم...در رختخواب به این فکر میکنم که برای چه باید منتظر بمانم تا خوابم ببرد؟
میایم بیرون...با چشمانی قرمز...سر دردی که دارد مرا میکشد...و می نویسم
این کار هر روز و هر شب است...میانگین سه ساعت خواب در شبانه روز...آنقدر میخوانم...ادبیات کودک میخوانم خودتان را ناراحت نکنید...کارتون های والت دیسنی را نگاه میکنم. کمی جدی باشم شرلوک هولمز میخوانم و سین سیتی نگاه میکنم
گیجم...منگم...نمیخوابم...اگر هم بخوابم دو ساعت بعد بیدارم...با چشمانی پف کرده
مینویسم
داستانهایی که تا آنجایی ادامه دارند که خوابم ببرد
و بعد که بیدار میشوم دیگر نمیتوانم ادامه شان بدهم
از خواب که بلند شده بود به یاد آورد که در صحنه ای که مکان زمانی اش را در خواب دقیقا به یاد نداشت، پشت به او دستانش را به عقب دراز کرده بود و سینه هایش را فشار میداد. او هم بازوان او را چنگ انداخته بود، با هم قدم میزدند...در سکوت
سکوت
سکوت
سکوت
---
شخصیت، هویت...حرفهای مفت صد من یک غاز
آدمها می آیند...زخم میزنند و مرهم میگذارند...حمله میکنند به روانمان...شخصیت ما را -اگر وجود داشته باشد- سرتاپا عوض میکنند، عادت میدهند و بعد گورشان را گم میکنند ...روانی باقی میماند که باید از نو یاد بگیرد...باید از نو گاییده شود و فاحشه ی خصوصی تنی دیگر شود...که آن تن هم میرود و دیگری را میگاید...و باز هم و باز هم و باز هم و کثافت
---
آری...سقراط را باید دار زد
به خاطر همان دو جنسی های سر تخت طاووس که موتوری ها بهشان شماره میدهند
---
در شهر ما زنانی با کیرهای آخته هستند
میخواهید بچشیدشان؟
خوشمزه است
باور کنید
سقراط
<< Home
