واقعیت/حقیقت
خوشبختانه در زبان فارسی -حداقل در اصل و پیش از تاثیر پذیرفتن از واژه نامه های اندیشه غرب- این تفاوت در لغات وابسته به این دو مفهوم بسیار بارز مینماید
حقیقت بیش از هرچیز حق را تداعی میکند . چیزی که حقیقت دارد بر حق است و -آن طور که مفهوم حق به ما میرساند اخلاقی و جهانشمول. حقیقت مفهومی است کلی و انتزاعی
اما لفظ واقعیت نه تنها به هیچ عنوان بر حق و حقانیت، بر وجوب و کلیت دلالت ندارد که تنها خبر از چیزی که در سیر تاریخ واقع شده است خبر میدهد. واقعیت یعنی رخ دادن . واقعیت مفهومی تجربی را به ذهن میرساند بر عکس حقیقت که انتزاعی است. همچنین واقعیت حامل هیچگونه ارزش اخلاقی نیست-درست بر خلاف حقیقت که خود،معنای اخلاق است
مثلا بیگناهی را در نظر بگیرید که به دار آویخته میشود. این موضوع-لا اقل از نظر ایرانی- واقعیت دارد اما به هیچ عنوان حقیقتی در آن نیست. و در واقع در این مثال خاص حتی میشود گفت که حقیقت پایمال شده است
پس از نظر واژه نامه زبان فارسی-که در این مورد استثنائا به نحو بسیار زیبایی خالی از ابهام است- واقعیت میتواند عاری از هرگونه حقیقتی باشد
میتوان از این هم بالاتر رفت و گفت که لفظ حقیقت آنقدر کلی و انتزاعی است که تصور آن توام با واقعیت مادی و جزئی اصلا عملی نیست
در واقع میتوان از واقعیتی سخن گفت که دال بر حقیقتی باشد اما حقیقتی که تماما خود را در یک واقعیت بنمایاند اساسا نامتصور است
اما متاسفانه این واژه نامه فارسی تحت تاثیر سیر تفکر غرب بسیار صدمه دید
در حقیقت برای جستجوی علل خلط حقیقت و واقعیت و هم معنا جلوه داده شدن آنها در زبان فارسی نگاه کردن به فرهنگ لغات زبانهای غربی جایی است که برای شروع تحقیق مفید واقع میشود
نزدیکترین واژه ها در انگلیسی به این دو مفهوم حقیقت و واقعیت به ترتیب، تروث1 و فکت2 هستند
برخلاف حقیقت و واقعیت فارسی، تروث و فکت نه تنها تمایز آنچنانی با هم ندارند بلکه میشود گفت که اساسا نوعی هم معنا بودن را میرسانند
در دیکشنری ها در جلو هر دو این لغات آمده: واقعیت، حقیقت
تروث بر خلاف حقیقت فارسی که برگرفته از اخلاق و فلسفه حق است، به مفاهیم ریاضی نزدیک است. تروث علاوه بر حقیقت معنای درستی را دارد
وقتی میگوییم دو به علاوه دو میشود چهار این تروث است
و در کمال تعجب فکت هم هست
از نظر انگلیسی زبانان، دو به علاوه دو و گزاره های مشابه نه تنها تروث اند-درست اند که یک فکت-واقعیت- هم به حساب می آیند
این نکته به هیچ وجه در فارسی مطرح نیست. دو دوتا چهارتای فارسی بیانگر حقیقتی نیست. بلکه بیانگر درستی است . درستی-نه راستی- و حقیقت هیچ ریشه مشترکی در فارسی ندارند حال آنکه برای هر دو این مفاهیم در انگلیسی تنها یک لغط وجود دارد: تروث
بدین سان تروث ها میشوند فکت های رایت3(درست) و در واقع تروث میشود زیرمجموعه ای از فکت
نگاه کنید به چند سطر بالا وقتی مشاهده کردیم که حقیقت فارسی بسیار کلی تر و گسترده تر از واقعیت است یعنی کاملا برعکس انگلیسی
مثال اولی مان را در اینجا به صورت دیالوگی به انگلیسی ترجمه میکنیم
-I've heard that he hanged yesterday
is it true?
-yes. it's true
-oh god. everybody knows that he was innocence.
در فارسی متاخر هم به رسم انگلیسی باب است که چنین بگوییم: این حقیقت داره که اونو کشتن؟ آره حقیقت داره
که در واقع بر اساس ترجمه های تحت اللفظی انگلیسی وارد فارسی شده اند
زبان فارسی اصیل اینگونه میپرسد: آیا این واقعیت دارد که او را دار زدند؟
زبان آلمانی هر چند در این مورد از انگلیسی گویا تر به نظر میرسد-و بنابراین تعجب هم نباید داشته باشد که اولین فیلسوفان غربی که بر تمایز این دو تاکید کردند فلاسفه آلمانی بودند و باز هم تعجب ندارد که اینان همواره مورد تمسخر فلاسفه انگلیسی قرار گرفته اند و به شعر گویی و جعل واژه متهم شده اند
اما آلمانی هم چنگی به دل نمیزند
در اینجا دی.وارهایت4 را داریم که خوشبختانه فقط به معنای حقیقت است (انتزاعی)و دی.ویرکلیش کایت5 که به هر دو معنا استفاده میشود
در اینجا باید بگویم که به علت نداشتن تسلط بر زبان آلمانی نتایجی که در پی میاید چندان تضمین شده نیست
وارهایت آلمانی بر خلاف حقیقت فارسی بر حق(رِشت)6 دلالت ندارد و از ریشه صفت وار7 که تقریبا همان مفاهیم ترو8 را دربر دارد گرفته شده است و از این نظر همان اشکالات مربوط به انگلیسی را در اینجا هم میبینیم
اما کمتر و آن هم به علت تخصصی بودن حوزه استفاده و اینکه ویرکلیش کایت بسیار از فکت انگلیسی دور است. به جای فکت در آلمانی رئالیتت9 جایگزین مناسب تری است که چندان مرز مشترکی با وارهایت ندارد
---
در پایان به ذکر مثالی بسنده میکنم که نشان میدهد خلط این دو مفهوم با یکدیگر که بر اثر گره زبانی فوق ایجاد شده میتواند به چه نتایج مضحکی برسد و مخصوصا در سفسطه ها مفید واقع شود
یک: تو معتقدی که حقیقت در هر فرهنگی با فرهنگ دیگر متفاوته و به عبارت بهتر نسبی است پس تو چطور میتونی بگی هولوکاست حقیقت داشته؟ از دیدگاه کی؟ اگر حقیقت نسبیه پس هولوکاست فقط از دیدگاه یهودیان حقیقت داشته و از نظر نازی ها حقیقتی نداشته
واضحه که گوینده در گزاره دوم حقیقت را به جای واقعیت مینشاند
درست عبارت فوق این است
معتقدم حقیقت نسبی است
هولوکاست واقعیت داشته
هولوکاست واقعیتی تاریخی است و سخن گفتن از حقیقت آن بی معناست ما تنها میتوانیم واقعیت آن را تائید کنیم و نیز بر واقعیت دیگری انگشت بگذاریم که سخن از قبیح بودن کشتار انسان های بیگناه نزد اکثریت مردم امروز دارد و از این دو واقعیت- و نه حقیقت- این نتیجه را بگیریم که هولوکاست نزد اکثریت مردم جهان امروز عملی قبیح است
اما آیا اینکه این اخلاق امروزی که در آن کشتار انسانهای بیگناه را غیراخلاقی میداند بیانگر حقیقتی هم هست یا اینکه آیا اساسا حقیقت نسبی است یا خیر موضوعی است که بر عهده فیلسوفان اخلاق است و آنان تا متوجه این تفاوت گمراه کننده واژگان نشوند قدمی پیش نخواهند برد
-----------------
1.Truth
2.Fact
3.Right fact-Valid favt
4.Die Wahrheit
5.Die Wirklichkeit
6.Das Recht
9.Die Realität

8 Comments:
تقریر ِ بحث بسیار استادانه صورت گرفته است
حتماً میرم دنبال ِ یک شاگرد برایت می گردم... شاید هم خودم بیام شاگردی ات را کنم
By
Anonymous, at 7:35 AM
به مخلوق عزیز: تقریر بحث شاید از خطا به دور باشد اما دیشب بعد از پابلیش کردن این پست و رفتن به رخت خواب به این نتیجه رسیدم که در بسیاری جهات از اساس بر خطا بوده ام . یا حداقل این احتمال را بسیار بالا میدانم که در زمینه ریشه یابی لغات فارسی اشتباهاتی نابخشودنی داشته باشم
---
در ضمن سوفیست را که خواندم کلی بهت حسودیم شد که دو سال پیش به همان چیزهایی رسیدی که من تازه دارم میرسم
By
Anonymous, at 5:57 PM
به محمد ِ نازنین:
اما خودم نسبت به "سوفیست" حس ِ تحقیرآمیزی دارم
بنظرم می آید که پُر بود از ناپختگی های کودکانه و از آن بدتر ادعاهای پوچ.
باز "مخلوق" برایم قابل تحمل تر بود.
اما خوب بهرحال روزگار من و تو را برای هم آفرید تا خودتخریبی ِ مان را با نوازش ها و تحسین های یکدیگر جبران کند
طبق معمول خیلی همجنس بازانه شد... نه؟
:)
By
Anonymous, at 8:25 PM
من فعلا بد جوری خسته ام و باید برم خونه. ولی یه سری خطاهای منطقی در مطالبت، ناخود آگاه وارد شده که میشه اصلاحشون کرد. رابطه ی زبان و تفکّر، یه مبحثیه که از دیر باز، ذهنیّت مخصوصا فلاسفه ی آلمان را به خودش مشغول داشته. بحث حقیقت و واقعیّت در زبانهای اروپایی به طور کلی، یه نوع سفسطه بازی از آب دراومده که اوجش در گه کاریهای هایدگر بروز کرد. بعدش ورود عتصر حقیقت در ادبیات فارسی به طور کلّی و اینکه ایرانی جماعت، قبل از غالب شدن اسلامیّت بر ذهنیّتش، هیچ تصوّری یا ایده ای از حقیقت نداشته؛ بلکه در جست - و - جوی راستی بوده است. برای ایرانی، چیزی به نام حقیقت، معنا نداشته است؛ زیرا با تمام وجودش و همآهنگی سوائقش در تصاویر می اندیشیده است. بر خلاف اروپاییان که حقیقت را موضوعی راسیونالیستی و انتزاعی می دانند. خلاصه بحثش مفصّله. ولی من میام و یه حرفهایی می نویسم. حالا برم یه چایی بنوشم.
By
Anonymous, at 8:53 PM
مطلبی را که نوشتید بیشتر از جنبه لغت شناسی می توان بررسی کردهر چند لغاتی برای بررسی انتخاب کردید که از دیرباز مطمح نظر فلسفه بوده.برای خود من که خیلی جالب بود و سوالی برایم پیش آمده که در حل آن همچون یک حیوان نجیب در گل فرو رفته ام
فرد بیگناهی کشته می شود
در زبان انگلیسی و فارسی می گوییم واقعیت تلخ یا غیر اخلاقی رخ داده است
ما فارسی زبانها می توانیم بگوییم حقیقتی چون عدالت نقض شده است
انگلیسی زبانها چه می گویند
A truth(=fact) like justice has beenviolated?
که باید آن را اینگونه ترجمه کنیم
واقعیتی چون عدالت نقض شده است؟؟
کاش از اول می دانستم وبلاگ شما برای سلامتی مضر است بیشتر از 2 ساعت درباره یک مفهوم سرکاری مثل حقیقت فکر کردم یک چیز انتزاعی اخلاقی نسبی ... مثل هر بار که به طور فضاحت بار و رقت انگیزی به هیچ وحدتی در تعریف نمی رسم و سوالهایم بی پاسخ می مانندبه خودم دلداری دادم که مهم اینست به هر حال چیزی برای فکر کردن تولید شده است.
آن قالب و فونت قبلی برندی برای چوب لباسی محبوب بود افسوس که نپایید...
By
Anonymous, at 8:54 PM
خوب همزادِ نازنین!
به گمان ام تجربه ی وبلاگی به تو ثابت کرده وقتی برای یک یادداشت کامنت را ببندی، کسانی که کِرم ِ کامنت گزاری دارند (امثال ِ من یعنی) می روند و برای یادداشتِ قبلی ات کامنت می گذارند اما موضوع اش همان یادداشتِ بعدی است
فهمیدی که چی شد؟
:)
----------
برای امثال ِ من و تو روانشناس ِ متدین از مهمترین عوامل ِ تشدید ِ مشکلاتِ روحی مان است
اگر از من بپرسی می گویم روانشناسان ِ مذهبی را که سعی دارند مشکلات ِ افراد را نه با متدهای علمی که با نصایح ِ دینی حل کنند، بدون هیچ اغماضی باید به جوخه ی اعدام سپرد
----------
عرض شود که عقده های روانی ِ اندیشنده، گاه ناب ترین اندیشه ها را به ارمغان می آورد
نمونه اش همین نیچه ی مالیخولیایی
اساساً هیچ نابغه ای را نخواهی یافت که شخصیتی نورمال و طبیعی داشته باشد، پس از وجود ِ این چیزها در خودت نه تعجب کن و نه غمگین باش!
;)
----------
نابغه هایی چون کلولو اگر آهنگ بسازند یا داستان نیز بنویسند همان عقده ها به تعبیر ِ تو و غیر متعارف ها به تعبیر ِ من در آهنگ و داستانشان نیز خود را نشان خواهد داد
یعنی بتهوون و شوپن و باخ یا همون واگنر هیچ عقده ای ورای ِ آثار ِ ماندگارشان نیست؟
اگر نبود، آیا اساساً به اثری کلاسیک می توانستند بدل شوند؟
همین پیکاسوی نقاش و عاشق پیشه
برخی تابلوهایش اثر زنی ست که یک قسمتِ سرش کج و معوج است و در نگاهش جز سردی و خیانت نمی بینی
خوب دلیل اش هم این است که پیکاسو این تابلو را در موردِ فلان معشوقه اش خلق کرده و گرچه عقده های شخصیتی ِ نقاش، از سر و روی ِ تابلو می بارد ولی خودِ اثر، هنری و بسیار ارزشمند است
----------
اساساً مهم آن است که تو بتوانی حرفِ نو و بدیع بزنی و فکری را طرح کنی که محصول ِ اندیشیدنهای خودت باشد
فرآورده ی چنین اندیشیدنهایی (نظیر آنچه تو در این وبلاگ پیش ِ چشمان ِ ما به نمایش گذاشته ای) نبوغ و یونیک بودن ِ شخصیت ِ اندیشنده را به روشنی به مخاطب نشان می دهد
مهم آن است که تو فکر می کنی اما محتوای فکر و انگیزهای خودآگاه و ناخودآگاه ِ واری ِ این افکار بمراتب اهمیت ِ کمتری دارد
وقتی فکری محصول ِ تلاش ِ ذهنی ِ خودت باشد، دلپذیر و ارزشمند خواهد بود
آیا این کافی نیست؟
:|
By
Anonymous, at 6:02 PM
مثل ِ سگ دل ام گرفت و مثل ِ سگ نگران ات هستم
...
:(
By
Boogh, at 3:08 AM
محمد عزیز
چه چیز تو را مکدر می کند که نمی خواهی در داناﺋیت سهیم باشیم. کاش لحظه ای غریق دریای طوفانی ذهن و اندیشه ات بودم و می فهمیدم از همه که می بری به که و چه می پیوندی. دلم برای نوشته هایت تنگ می شود. وسوسه می شوم تا روی حذف وبلاگم کلیک کنم و بلاگفا از من بپرسد آیا می خواهم وبلاگم را حذف کنم یا نه و بعد فاتحانه روی بله کلیک دیگری بزنم و تمام. اصلا وجود من که به لعنت خدایان هم نمی ارزد نفرین شده است . هر آنچه را که دوست می دارم از من دریغ داشته می شود. گفتی اینها را هم نخواهی خواند ولی کاش نخوانده هم بفهمی که کسی هست که روزی یکبار 2194 را احضار می کند شاید خطی از تو بر آن ببیند. من و مخلوق هر دو نگرانت هستیم و منتظر
By
Anonymous, at 7:52 PM
Post a Comment
<< Home