انتقادات غیر سازنده من از زمین و زمان

Sunday, September 17, 2006

Kolakowski

لشک کولاکوفسکی را خیلی دیر شناختم اما در همین مدت کوتاه با مطالب بسیار ساده اش که حتی برای یک کودک دبستانی نیز قابل فهم است تاثیری فوق العاده و انکار ناپذیر بر روی خرابات تفکرم گذاشت و امید پایه ریزی یک شالوده نوین را داد
تاثیر نیچه که از مدتی پیش رو به اضمحلال گذاشته بود با خواندن همین مقالات کوتاه تا حد یک آگاهی رنگ باخت
کولاکوفسکی را متفکری یافتم با روحیات انسانی بسیار نزدیک به خودم. او نیز همانند من موجودی افراط تفریطی است. آنقدر افراطی که از مارکسیسم لنینیسم شروع میکند و ناگهان از لیبرال محافظه کاری و کلیسای کاتولیک سر در می آورد. با این همه تعلق خاطر به حزب یا گروهی خاص هیچگاه باعث نشد که اصالت تفکر مخصوص به خودش زیر کلیشه های گروهی و جمعی له شود. او هرگز آرمانهای لیبرالیسم و جبهه تفکر غرب را کافی نمیداند و در تلاش برای مستقل ساختن خود از نظام لیبرال دموکرات خود را متعلق به حزب خود ساخته محافظه کار لیبرال سوسیالیست میداند . گرایش سیاسی که علاوه بر ناممکن به نظر آمدنش داعیه ی هیچگونه بهبودی در زندگی ابناء بشر را هم ندارد
ناگفته پیداست که من نیز در زمینه سیاست، عقایدی به شدت محافظه کارانه دارم و شاید همین رجعت کولاکوفسکی از مارکسیسم-به تعبیر خود او فلسفه دلقک که همه چیز را دست می اندازد، سنت ها را تحقیر میکند و در پی ایجاد نظامی ناشناخته است- به محافظه کاری-فلسفه ی کاهن که پایبند ارزشها و سنت هاست- مرا شیفته او ساخت. همانطور که مدتها قبل دیوانه وار شیفته اورتگا گاست شدم و آن تئوری هجوم عمودی بربر هایش-که البته هنوز هم احترامی فوق العاده برای گاست قائلم
با این همه اگر گاست مرا از کلیه مظاهر تمدن امروزی بیزار کرد کولاکوفسکی کمکم کرد که ناچارا آنها را بپذیرم و قبول کنم که ارزشهای سنتی خواه ناخواه دستخوش تغییراتی شده اند که تمدن به آنها وارد ساخته و هرگونه تلاشی برای پاک و بری کردن این ارزشها-مثلا از طریق انقلابی فاشیستی-تنها به وخیم تر شدن و مضمحل تر شدن اوضاع و آن ارزشها می انجامد
به علاوه آموزه های کولاکوفسکی از آنجا که خود سوسیالیسم و مارکسیسم و جبهه ی دلقک ها را از نزدیک و درون مشاهده کرده و فقط ناظری بیرونی نبوده ارزشی مضاعف دارد
مطلبی که در اینجا می آورم توضیحی است که کولاکوفسکی در کتاب" تجدد در معرض اتهام" و در مورد چگونگی امکان وجود گرایش سیاسی خود ساخته اش می آورد و به ما نشان میدهد که چطور میتوان یک محافظه کار لیبرال سوسیالیست بود
و آن را از مقدمه دفتر اول درس گفتارهای کوتاهش به ترجمه روشن وزیری می آورم
تاکید هایی که با پررنگ کردن بعضی جملات مشخص شده از من است. بدان جهت که آن قسمت را مخصوصا جالب توجه و باب میل خودم یافته ام


چگونه میتوان فردی محافظه کار لیبرال سوسیالیست بود"

قول زبده:" لطفا به جلو، به قسمت عقب بروید" این ترجمه ی تقریبی درخواستی است که زمانی آن را در تراموایی در ورشو شنیدم. پیشنهاد میکنم آن را به عنوان شعار بین الملل نیرومندی که هرگز وجود نخواهد داشت انتخاب کنیم

فرد محافظه کار عقیده دارد که

یک. در زندگی بشر هرگز پیشرفتی نبوده و نخواهد بود مگر به بهای زیانها و مصیبت ها. بنابراین هنگام بحث از هر طرح اصلاحی و بهسازی ، بهای آن باید برآورد شود. به بیانی دیگر مصایب پرشماری با یکدیگر سازگارند( به این معنا که میتوانیم به گونه ای همزمان و گسترده از آنها رنج ببریم) امابسیاری از مواهب یکدیگر را محدود یا باطل میکنند. از این رو ما هرگز نمیتوانیم به طور کامل و همزمان از آنها بهره مند شویم. جامعه ای که در آن از برابری و هیچ نوع آزادی خبری نباشد کاملا امکان پذیر است حال آنکه گونه ای نظم اجتماعی که برابری کامل را با آزادی توام کند امکان پذیر نیست . این قاعده همچنین در مساله سازگاری برنامه ریزی و اصل خودمختاری و نیز امنیت و پیشرفت تکنولوژیکی کاربرد دارد. به عبارت دیگر در تاریخ بشر پایان خوش وجود ندارد

دو. ما نمیدانیم که اگر قرار باشد زندگی در جامعه ای تحمل پذیر یا حتی امکان پذیر باشد اشکال سنتی و گوناگون حیات اجتماعی-خانواده ها، آداب و آئین ها، ملت ها ، جماعات مذهبی- تا چه حد ضرورت حیاتی دارند. دلائلی در تایید این باور در دست نداریم که در صورت نابود کردن این اشکال سنتی یا نابخردانه شمردن آنها امکان خوشبختی و صلح و امنیت یا آزادی را افزایش داده ایم. ما به یقین نمیدانیم چه اتفاقی ممکن است رخ دهد اگر مثلا خانواده تک همسری لغو شود یا رسم دیرپای دفن مردگان جای خود را به بازیافت خردپسند اجساد به سوی صنایع دهد. اما عاقلانه است که انتظار بدترین عواقب را داشته باشیم

سه. ایده ی ثابت جنبش روشنگری-مبنی بر اینکه حسد، خود پسندی، حرص و آز و تجاوز جملگی برخاسته از ضعفها و کاستی های نهادهای اجتماعی اند و اینکه در صورت اصلاح این نهاد ها همه ی کاستی ها برطرف خواهند شد-نه تنها یکسره حیرت انگیز و برخلاف تمام تجارب بشری است بلکه به شدت خطرناک است. اگر این نهاد ها تا این حد برخلاف طبیعت واقعی انسان بوده اند پس تکوین آنها را به چه معجزه ای نسبت میدهیم؟ دل بستن و امید داشتن به امکان نهادینه کردن برادری، عشق و نوع دوستی از هم اکنون به مثابه حاضر و آماده داشتن طرح دقیق و معتبر برای خودکامگی است

فرد لیبرال عقیده دارد که

یک. این ایده ی باستانی که هدف از تشکیل حکومت برقراری امنیت است هنوز معتبر است. معتبر است حتی به رغم آنکه مفهوم امنیت گسترش یافته و اکنون نه تنها دربرگیرنده حفاظت جان و مال افراد با وسایل قانونی است بلکه شامل تدارک انواع بیمه ها نیز میشود. در این جهت که مردم نباید از گرسنگی بمیرند؛ فقرا به هنگام بیماری نباید به علت نبود خدمات پزشکی محکوم به مرگ باشند؛ کودکان باید به امکانات آموزشی دسترسی داشته باشند-همه این چیزها نیز بخشی از امنیت است . با این وصف امنیت را هرگز نباید با آزادی اشتباه کرد. تضمین آزادی نه به دست حکومت و با سامان دادن به بخشهای گوناگون زندگی بلکه با عدم دخالت او میسر میشود. در واقع امنیت را فقط به بهای آزادی میتوان گسترش داد. و در هر حال خوشبخت کردن مردم جزو وظایف حکومت نیست

دو. جوامع انسانی نه تنها در معرض خطر سکون و بی تحرکی قرار دارند بلکه افزون بر آن اگر طوری سازمان یافته باشند که در آنها فضایی برای ابتکار و خلاقیت فردی نمانده باشد خطر زوال و تباهی تهدیدشان میکند. خودکشی دسته جمعی بشریت امری قابل تصور است حال آنکه تجسم بشر به شکل دائمی توده ای مورچه وار در ذهن نمیگنجد. به این دلیل ساده که انسانها مورچه نیستند

سه. بسی نامحتمل است جامعه ای که در آن همه گونه رقابت جویی نابود شده است بتواند به استمرار از انگیزه ضروری برای خلاقیت و پیشرفت برخوردار شود. برابریِ بیشتر به خودی خود هدف نیست. بلکه وسیله است. به بیانی دیگر، صرف تلاش برای برابری بیشتر کاری بس بیهوده است اگر نتیجه آن صرفا تنزل سطح زندگی توانگران باشد نه ارتقا سطح محرومان. برابری آرمانی خودشکن است

سوسیالیست بر این باور است که

یک. جوامعی که در آنها سودجویی تنظیم کننده انحصاری سیستم تولیدی است به همان وخامت-شاید هم وخیم تر-در معرض تهدید فاجعه هستند که جوامعی که انگیزه سود را یکسره از تاثیر بر نیروهای سامان بخش تولید حذف کرده اند. دلائل قانع کننده ای در دست است مبنی بر اینکه آزادی فعالیت های اقتصادی باید به سود امنیت محدودشود و پول نباید به خودی خود پول بیشتری تولید کند. اما محدود ساختن آزادی باید دقیقا به همین نام یعنی تهدید آزادی نامیده شود نه به نام شکل برتری از آزادی

دو. غیرمنطقی و ریاکارانه است اگر نتیجه بگیریم چون ساختن جامعه ای بی عیب و ایراد و فارق از تضاد ناممکن است پس کلیه اشکال موجود ِ برابری اجتناب ناپذیر و همه ی راههای سودبری موجه است. آنگونه بدبینی محافظه کارانه ای که زمینه دار این باور غریب شد که بر پایه آن دریافت مالیات های تصاعدی بر درآمدها زشت و غیرانسانی است، همانقدر سوءظن برانگیز است که آن نوع خوشبینی تاریخی که مجمع الجزایر گولاگ بر اساس آن برپا شد

سه. گرایش در جهت نظارت اجتماعی بر اقتصاد باید تشویق شود، حتی اگر به بهای افزایش بوروکراسی باشد. اما چنین نظارتی باید در چارچوب قوانین ِ نظام دموکراسی پارلمانی به اجرا درآید. بنابراین ایجاد نهادهایی برای مقابله با عوامل تهدیدکننده ی آزادی که با افزایش آن گونه نظارت ها به صحنه می آیند، ضرورت دارد

تا آنجا که من میبینم این مجموعه ایده های سامان بخش، در تناقض با خود نیستند. پس به این ترتیب میتوان فردی محافظه کار لیبرال سویالیست بود. مثل این است که بگوییم این سه عنوان خاص دیگر گزینه هایی در رد یکدیگر نیستند

در مورد آن بین الملل بزرگ و نیرومندی که در ابتدا به آن اشاره کردم باید بگویم که هرگز وجود نخواهد داشت چرا که نمیتواند به مردم ".قول خوشبختی بدهد

---

واضح است که در همه موارد بالا با کولاکوفسکی اتفاق نظر ندارم. مخصوصا قسمت سوسیالیستی آن که بر همه کس واضح و مبرهن است که اصولا از لفظ این واژه هم دل خوشی ندارم. شاید تنها گذشته مارکسیستی کولاکوفسکی باعث شده که نتواند خود را از رویاهای سوسیالیستی اش به طور کامل خلاص کند. هرچند که تخفیف بسیاری در آنها داده است. با این حال تاکیدی که همچنان بر نظارت اقتصادی دولت دارد هرچند بسیار محدود شده اما به هیچ وجه ضمانتی به ما نمیدهد که -حتی ازطریق نظام پارلمانی- با وعده های عوامفریب احزاب و گروه های پوپولیست، به نظام خودکامه مارکسیستی دیگری نیانجامد

اما درهرحال کولاکوفسکی علاوه بر خود، برای من نیز گامی به جلو بود. یکی از معدود متفکران دو قرن اخیر که علاوه بر فهمیدن آنکه چه میگوید-شخصا اعتراف میکنم که زبان تقریبا تمامی متفکرانی را که پس از سال 1900 و اندکی پیش از آن به دنیا آمده اند را، ترجمه شده یا نشده، اصلا نمیفهمم و با خواندن متن آثارشان حسی که به من دست میدهد به اسهال گرفتن شبیه تر است تا به تفکر افتادن-توانستم به خوبی با افکارش ارتباط برقرار کرده و شخصا چیزی بیاموزم.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home