Saturday, September 16, 2006
من سخنان پاپ را-در عین اینکه برخاسته از وقایعی درست میدانم- محکوم میکنم
به دلائل زیر
یک. فردی در راس کلیسای کاتولیک با آن سابقه ی سیاه کشتار و جنایت و خشونت ناموجه نباید آیینی دیگر را به خاطر خشونت طلبی محکوم کند
البته واضح است که این شخص میتواند خشونت را محکوم کند و یا از کرده های گذشته خود اظهار تاسف کند. البته این تاریخ را تغییر نخواهد داد
و اگر مسیحیت میتواند آنقدر استحاله شود تا از اوج خوشنت طلبی به بی تفاوتی اخته وار روی آورد چرا اسلام در آینده نتواند؟
---
دو. مذهب جای تفکر نیست. محمد اگر میخواست پیروان ایدئولوژی سیاسی اش به تفکر نقادانه روی آورند مانیفست مینوشت نه قرآن و حزب تشکیل میداد نه مذهب
پس کوبیدن اسلام به خاطر طرد تفکر مسخره است. چون اساسا چنین ادعایی مطرح نیست
---
سه. خشونت طلبی در آئیین آن جهانی و خنثایی چون مسیحیت که هیچ هدفی در این دنیا دنبال نمیکند ممکن است بی مورد و غیر انسانی باشد اما در یهودیت و اسلام که سعادت این جهانی را هم وعده میدهد اگر لازم باشد چرا که نه؟
خشونت طلبی در اسلام هست. البته که هست! همانطور که در یهودیت بود. مکابیان را به یاد آورید. سرشت دین همین است. اگر تهدید باشد دست به شمشیر ببر و هر کافری یک تهدید است
این مسیحیت است که باید توضیح بدهد از آئینی که توصیه میکند "وقتی زنت را گاییدند خواهرت را هم پیششان ببر" چطور شارلمانی ها و ایزابل ها و انکیزیسیون ها بیرون آمدند. نه یهودیت که خدایش نخست زادگان مصری را میکشد و اسلام که میگویند بکش حتی اگر بر در کعبه چنگ زده باشد و تازه در تاریخ صلح طلب تر در آمدند
!
مسیحیت انسانی نبود-کسی چه میداند شاید آن الاغ سوار مفلوک حقیقتا خدایی آسمانی بوده باشد- و انسانها در طول تاریخ این را ثابت کردند اما دو آئین دیگر به خاطر همین خشونتشان و به خصوص اسلام به خاطر ماهیت سیاسی اش انسانی بودند و بنابراین پایدار
حوصله ادامه دادن ندارم اما دلائل بسیار است
در پایان فقط از رهبر پلی تئیست های جهان میخواهم بیش از این در کار مونوتئیست ها دخالت نکند و درکونش را بزارد چون اساسا این موضوع ربطی به او ندارد
همچنین خاک بر سر همه ی این ملایان که باز در پشت وجهه ی ناموجود اسلام-صلح طلبی و زنانگی- قایم شدند و سخنان پاپ را بر خطا دانسته اند
انگار جز خود من هیچکس خایه این را نداشت که سخنان پاپ را در عین درست بودن محکوم کند
فتبارک الله
---
سخنی با هم میهنان عزیز
اگر در راه تفکر قدم بر میدارید اجازه ندهید که دین ستیزی به طور کلی و اسلام ستیزی در مورد خاص به صورت یک مد فرهنگی در آید
چون مد حقیقتا مبتذلی است
و به یاد داشته باشید که کسی که دین/ اسلام را شر مطلق میداند متفکر نیست، متاله و متکلم مذهبی است
چه فرقی دارد که اسلام را شر مطلق بدانیم یا شیطان را یا کافران را یا صهیونیست ها را یا آمریکای جهانخوار! را؟
پروسه ی تفکری که به این نتایج رسیده از اسلوبی یکسان برخوردار بوده است
مذاهب مقدستد نه چون از خدایی حرف میزنند که آفریننده بشر است
بلکه از آنجایی که از انسانی حکایت میکنند که خدایی را می آفریند
آفرینش انسانی
چه چیزی قدسی تر از همین به قول شما فرافکنی است؟
اگرنمیپذیریم و نمیتوانیم بپذیریم لااقل آنتی کرایست و دجال نشویم
راه ما جداست
همین

12 Comments:
اول: مسیحیت به همان دلیل که در آموزه هایش روی به آسمان داشت، استحاله ی زمینی اش آسانتر بود، چون در مورد ِ این قسمت علی الفرض چندان ادعایی نداشته است
اما اسلام به یک معنا آنقدر زمینی هست که گُه زده به تمام ِ این زمین و بوی این گه تا همان آسمان هم بالا رفته است
میگی نه؟ از فرشته ی مقرب و کونی، جبرائیل بپرس !
در نظر ِ من اخته کردن ِ اسلام نه اینکه نشدنی باشد اما بمراتب دشوارتر است
دوم: در اینکه کون ِ مسیحیت و پاپ ِ گرامی به شدت بو می دهد شکی نیست اما از نظر ِ من هیچ اشکالی ندارد که یک مادرقحبه، پَته ی یک مادر قحبه ی دیگر را بدهد روی آب
این در هر صورت به نفع ِ مادرقحبه ستیزی تمام خواهد شد
سوم: اینکه در اسلام ادعای دعوت به اندیشیدن - بمعنی آزاد اندیشی - مطرح نبوده البته صحیح است اما اگر "آزاد اندیشی" یک ارزش باشد، اسلام دعوت به یک ضد ِ ارزش کرده است و از همین رو مردود می باشد
به همین سادگی و به همین خوشمزگی!
چهارم: اینکه مسیحیت با وجود ِ فربهی اش از مفاهیمی چون گذشت و عشق به دوره ای سیاه و خونریز در تاریخ فعلیت بخشید البته به قول ِ تو بی مورد و عجیب است و در موردِ آن دو خواهر ِ دیگر -یهودیت و اسلام - بخاطر قدرت طلبی و عظمت خواهی شان، خشونت طلبی نیز یک قاعده ی بامعنی می باشد
اما تنها نفهمیدم این عبارت ِ "انسانی" و "بشری" را به چه معنا در مورد ِ این دو دین بکار بردی؟
انسان جنایت می کند
انسان مادر ِ همسایه اش را می گاید
انسان خشونت می ورزد
انسان انسان را می بلعد
تمام ِ اینها از افعال ِ انسانی هستند، اما آیا اگر در دینی آمده بود که بکشید و بگایید و ببلعید، حقیقتاً این دین وصف ِ "انسانی" می یابد؟
وقتی در مورد ِ یک فعل یا آموزه می گوییم "انسانی" ست، فقط و فقط به جنبه های ِ انسانیت و در واقع به جنبه های مثبت ِ انسان نظر داریم
فلان آموزه بشری/انسانی ست یعنی فلان آموزه اخلاقی/عادلانه است
اما در اینکه تو حرامزادگی مضاعف ِ اسلام را به "بشری" بودن اش تعبیر کرده ای یکی از این دو اتفاق افتاده است:
یا جعل ِ اصطلاح کرده ای
یا اینکه به همان معنای دوم بکار برده ای
در صورت ِ اول باید حتماً توضیح می دادی و می گفتی که جعل ِ اصطلاح بوده است
و در مورد ِ دوم مرتکب ِ یک خطای واضح شده ای
در هر صورت این معنای بشری/انسانی که در اینجا بکار برده ای ابهام ِ گمراه کننده ای دارد
پنجم: در مورد ِ آن دو وجهه ی ناموجود ِ اسلام کاملاً موافق ام
ششم: در مورد ِ اینکه اسلام در طول ِ تاریخ صلح طلب تر از مسیحیت بوده کاملاً مخالف ام جز در دوره ای از عصر ِ مأمون ِ عباسی
کارنامه ی اسلام همانقدر در این زمینه سیاه است که کارنامه ی مسیحیت
هم از حیث ِ فرقه کشی ِ درون دینی و هم از حیث کشتارهای ِ برون دینی
هفتم: و اما در باب ِ اسلام ستیزی
اسلام ستیزی را خود ِ من زمانی واجد ِ معنای منفی می دیدم و از اطلاق ِ آن به خودم دوری می گزیدم
اما الان دیگر نه
در نظر ِ من اسلام ستیزی بمعنای یک جانبه نگری، کینه توزی، نگاه ِ گزینشی و یا ندیدن ِ محسنات ِ اسلام نیست
اسلام ستیزی در نظر ِ من به نگاه ِ کل گرایانه ای اطلاق می شود که روح و حال و هوای ِ غالب بر این دین را نامطلوب و دارای آثار ِ منفی ِ فردی/اجتماعی می انگارد
کسی هم که اسلام را "شر ِ مطلق" نامیده به همین نظر ِ کل گرایانه به این دین نگریسته است و لزوماً هم از وادی ِ تفکر دور نیفتاده است
البته اسلام پایدار مانده همچنانکه حشیش پایدار مانده است
تاریخ ِ پرافتخار و انسانی ِ حشیش یعنی اینکه توانسته بخشی از نیازهای مبتلایان را پاسخگو باشد
هر چیزی که در طول ِ تاریخ پایدار مانده باشد گرچه بمعنای موفقیت ِ نسبی اش در برخی زمینه ها است اما لزوماً بمعنای مطلوبیّت ِ امر ِ پایدار مانده نمی باشد
هشتم: کاری که در پاراگراف ِ آخر کرده ای جز این نیست که به تفسیر ِ سکولار و اومانیستی از دین رنگ ِ قدسیّت زده ای
اما اینجا هم باز بر سر ِ دوراهی ِ جعل ِ اصطلاح و یا خطای اطلاق قرار داری
قدسیّت جز از آن ِ خداوند ِ خالق و صاحب ِ آسمان و زمین نیست
اما وقتی می گویی چون مذاهب فرافکنی ِ انسان به صورت ِ موجودی چون خدا را مرتکب شده اند از همین رو مقدس اند، یعنی "قدسیت" را به معنای دیگری بکار برده ای
والا بی معنی ست که کسی بگوید خداوند ِ خالق به انسانی که این خداوند را خلق کرده است، تقدس می بخشد
پس سؤال ِ مهم آنکه مراد از "مقدس بودن" ِ ادیان ِ خودساخته ی بشری در اینجا چیست؟
شاید بتوان گفت نوعی "حرمت ِ انسانی" یا نوعی ابهت و عظمت ِ بشری داشتن
در اینصورت باید بگویم که حتی یک آته ایست هم به این معنی می تواند دین را مقدس بپندارد و یا اساساً خودش به یک قدیس مبدل گردد!
نه؟
By
Boogh, at 6:33 AM
شاد و خوش باشی.
1- یکی از نقصهای بعضی از پاراگرافهایت به نطر من البته، اینه که مشخص نیست، تو خودت کجا دقیقا صف آرایی فردی در برابر چنان گرایشهایی کرده ای، خواه مذهبی یا ایدئولوژیکی یا امثالهم باشند؛ زیرا در لابلای جملاتت، طنز را طوری عبارتبندی می کنی که استدلال فردی ات در سایه قرار می گیره و مه آلود می شود. خواننده نمی فهمه، تو در این عرصات کشمکش، کجا ایستاده ای.2- با خیلی از زبده افکارت کاملا موافقم. با برخی از حرفات؛ نه و کفه ی ترازو را به سمت، امیر متمایل می کنم و با او همنظرم.3- به نظر من، بحث دین و خدا و خزعبلاتی از این دست را بایستی از دامنه ی یابس و طوبا بافیهای مذهبی به در آورد و آنها را در دامنه ی « آنتروپولوژیکی از عصر اساطیر تا همین امروز » با بینشی ظریف و دیالکتیکی بازکاوی کرد تا بتوان به نتایج ارزشمند و تاثیر گذاری دست یافت. تفکّر دیالکتیکی بسیار مشکله. ولی اگه انسان از عهده اش بر آید، نتایج خوبی داره در مسئله ی شناخت. ناگفته نماند که تفکّر دیالکتیکی را در معنای مبتذل ایدئولوژیکی نوع مارکسیستی نباید در نظر گرفت. انکار مطلق و انتساب مطلق به هر چیزی، البته خطا آمیزه. ولی در باره ی مذاهب سامی می توان گفت که سرمنشاء و دلیل کلیدی گسترش شرّ در جهان می باشند. حداقلش اینه که استدلال مرا در منشاء و ویروس پخش شرّ بودن، تاریخ این مذاهب اثبات می کنه.
By
Anonymous, at 11:42 AM
یک : انسانی یعنی این جهانی. یعنی متعلق به جهانی انسانی. یعنی دستورات زندگی برای انسانها حتی اگر این دستورات به مادرقحبگی تمام عیار تبدیل شود. غیر انسانی یعنی دستوراتی دادن که اجرایشان برای انسان محال ممکن است مثل سخن عیسی که میگفت همه دارائیی خود را بفروش و به نزد من برگرد
یا همسایه ات را مثل خودت دوست بدار. واضح است که این شرو ور ها عملی نیست و تنها ثمره اش دوروئی و ریا کاری و حرامزادگی است
جعل واژه است؟ اصلا مهم نیست مهم این است که مفهوم انسانیت را بهتر از واژه ای که تا کنون مد نظر بوده بیان میکند
شما شاید بخواهید آن را غیر یوتوپیایی بنامید یا از لغات غلمبه تری استفاده کنید که از گلوی من پایین نمیرود
---
اسلام اگر صلح طلب نبوده به قول تو همان فرقه کشی کرده یعنی کسانی را کشته که آنقدر تخم نداشته اند که نظر من درآوردی خودشان را اسم جدیدی ببخشند و پشت سر محمد و اسلام قایم میشدند و گرایش ارتدوکس را تهدید میکردند. خلفا حقیقتا کار خوبی کردند .همه آنها مستحق اعدام بودند درست همانطور که مارکسیست های کنونی را برای پنهان کردن انگیزه های قدرت طلبی پشت واژه های عدالت و برابری شان باید دار زد.
فقط کاش خلفای عزیز این شیعیان را هم مورد نسل کشی قرار میدادند تا ما امروزه شاهد این همه گند و کثافت اخلاقی در بین هموطنان نباشیم
اما همین فرقه کشی تحت نام انکیزیسیون در مسیحیت مردود است بنا به همان دستورات فرا انسانی در آن آئیین
از یاد نبریم که خود عیسی یک بدعت گذار در دین یهود بود و احترام سبت را هم نگه نمیداشت
اما مسیحیان از این هم جلو تر رفتند و پیروان سایر ادیان را هم آزار دادند. اگر جزیه اسلام حکمی سنگین به نظر می آید باید نگاه کرد که در آن زمان مسیحیان عزیز و عاشقان حقیقی انسانیت! فقط خون طلب میکردند. یا خون یا تبعید چه مسلمان چه یهودی چه کافر
من کشته مرده اسلام نیستم. مشلمان هم نیستم و سابقه بارها قرآن سوزی را هم در کارنامه دارم اما به هیچکدام از اینها افتخار نمیکنم. کل منظورم این بود که مسلمانانی که در اسلام شر میبینند و از هر سخنی بر ضد آن خوشحال میشوند بسیار خوب! اما حق ندارند خود را متفکر بنامند و پشت واژه های فلسفی قایم بشوند آنها فقط آن حقایقی را میبینند که به نفعشان است و مدام توجیه می آورند و زیر بار استدلال نمیروند
حجاب را اگر درکون مسلمانان میکنند -که حقیقتا باید به آن شک کرد که اسلامی باشد- این را هم ببینند که تا قرن هفدهم در اروپای مسیحی عزیز زن سگ بود نه ارث داشت نه حق مالکیت
اسلام حداقل اولین دین و ایدئولوژی بود که به زن حق ارث-ولو نصفه نیمه- و دیه و مالکیت داد
یا زردشتیتی که امروزه تو کون هر ایرانی دارد فرو میرود حقیقتا چه دارد؟ زنای با محارم اکیدا توصیه شده است. و کفاره گناهان...یکبارکه نگاهی انداختم به تهوع افتادم از این دین منحوس و بدوی
باز اشتباه نشود من نه تنها از اسلام دفاع نمیکنم-برای جلوگیری از کج فهمی ها لازم است چند بار تاکید کنم- بلکه قصد من فقط جلوگیری از جزم گرایی خشک مقدس و غیرمنطقی است که دارد گریبان به اصطلاح متفکران نسل خودم را میگیرد
آریا میگوید جایگاه خودم کجاست. آریای عزیز شاید توضیحات من روشن کند که نه مسلمانم نه ضد اسلام و نه عینک سرخ به چشم زده ام نه آبی...همه چیز را همانطور که هست میبینم و کمر همت به هتک حرمت از هیچ فرقه یا گروهی نبسته ام که بخواهم جایگاهی برای خودم دست و پا کنم
آری آفرینش انسان مقدس است. تنها چیز مقدس
هنر مقدس است و مذهب هم یک هنر است
تلاشی است که انسان برای معنا دار ساختن جهان و زندگی اش میکند و مقدس است
علاوه بر این از آنجا که هیچ جایگزینی ندارد بهتر است حفظ شود
نسل ما اولین نسلی نیست که دارد کیر به کون هرچه مذهب و مذهبی است فرو میکند
پیش از ما بوده اند...و کلفت تر از من و شما هم بوده اند
اما چه کرده اند؟ گه زدند به این جهان گندیده
هر چه هنر و احترام و معنا و ارزش بود را ازش گرفته اند
و جهانی باقی گذاشته اند که به ترکیبی از دیوانه خانه و جنده خانه و گورستان شبیه است
معماری چه شده است؟ وقتی دیگر نه کلیسایی ساخته میشود نه معبدی نه مسجدی؟
نقاشی چه بلایی به سرش آمده وقتی فقط مثلث و مربع میکشند نقاشان معاصر؟
تا حالا نزدیکان خود را از دست داده اید؟
سر قبرشان وقتی میبینید نه خودتان و نه هیچ کسی اعتقادی ندارد چه حالی دارید؟
بعله شما حقیقت را کشف کرده اید
حقیقتی که میگوید مرده وقتی میمیرد کرمها تنش را میخورند و نیست میشود
بعله حقیقت است. بر منکرش لعنت
اما شاشیدم به آن حقیقت
کدام مادرقحبه ای گفت حقیقت خوب است و مفید؟
سقراط؟
شاشیدم به دهان سقراط
خیر این زندگی است که اهمیت دارد
این انسان است که اهمیت دارد نه حقیقت
همان انسانی که یحیای عزیزم به قول تو میکشد و میدرد و مادر همسایه اش را میگاید اما آیا همه اش همین؟
این انسان عاشق نمیشود؟ متاثر نمیشود؟ اشک نمیریزد و محبت نمیکند و دستگیری نمیکند و از وفاداری و احترام بویی نبرده است؟
همین تلاش کمال گرایانی چون شما بوده که بشریت را به این روز انداخته
همین تلاش ها برای ریشه کن کردن هر چه درد و رنج و بدی و جنایت بوده که دنیا را اینطور بی معنی و بی حس و سیاه کرده
وقتی آن جنایت ها و درندگی ها نباشد خوبی هم در کار نیست
چون اساسا انسانیتی باقی نمانده
اسلام وحشیانه است؟
موافقم
اما جایگزین شما چیست ؟ وقتی میبینید همان درندگی ها و تجاوز ها هستند. مرگ و میر و بیماری هنوز هست و زشتی و خیانت بیداد میکند
جایگزینی بیاورید بعد این را ریشه کن کنید
امیدوارم هیچگاه کسی که دوستش دارید نمیرد. هیچگاه زنتان با مرد دیگری در نرود هیچگاه دوستی به شما خیانت نکند. هیچگاه بیماری لاعلاجی نگیرید و هیچگاه به فرزندتان تجاوز نشود
اما خودتان هم میدانید که هرچقدر هم محتاط باشید احتمالا اکثر اینها رخ میدهد
و آن وقت چه چیزی به شما تسلی میدهد و آرامتان میکند؟
حقیقت ارزرشمندی که به بهای ریشه کن کردن خرافات و مذاهب خونخوار بدست آورده اید؟
آن حقیقت بی رنگ و بی بو و بی خاصیت؟
یا دروغی که با کمال میل باورش کرده اید و هم رنگ دارد و هم بو و هم خاصیت؟
خدا بیامرزدش تسلای بهتری است یا ببخشید که مرد؟؟
حقیقتی در کار نیست
انسان مهم است
و آفریده های او
---
البته که حرفهای من تاثیری ندارد و شما جوابهای برنده خود را در آستین دارید
و مطمئنا از آنجایی که شما از موضع منطق و حقیقت حرف میزنید و من از موضع آرامش روانی که بدون منطق و عاری از حقیقت است از نظر منطقی دلائل شما مرا میکوبد و خرد میکند
همانطور که نیاکان برحق شما مذهب را خورد و خمیر کردند
اما آیا در آشکار ساختن کج فهمی ها و بی منطقی ها و حماقت های من برای شما افتخاری هست؟
چه چیز غرور زخم خورده شما را ارضا میکند عزیزان من؟
نیشتری که شما به خدا میزنید بوی انتقام میدهد
بوی انتقام فرزندی ناخلف که پدر او را رانده
انگیزه ضد مذهبی شما ، بیش از هرچیز انگیزه ای مذهبی است که به جای آرامش بخشی در راه تخریب افتاده و چه جالب از هر حقیقتی در این راه استفاده میکند
---
کامنت من را در وبلاگ ساتگین که به یاد دارید؟
عقاید من در مورد اسلام هنوز همان است
اما من به همان محمد با همان قوه تخیل کمش هم احترام میگذارم
چون آفریننده بود نه موجودی منفعل که بر موج تخریب سوار شود
By
Anonymous, at 8:08 PM
تکمله
---
یک. آزاد اندیشی در حوزه دین ضدارزش است و بنابراین دعوت هر دینی به تفکر نکردن در باب اصول پذیرفته شده آن، یک ارزش
اصول بدیهی ریاضیات و هندسه هم اثبات پذیر نیستند و تفکر در آن حوزه ها ممنوع .آیا اگر کسی صبح تا شب به جای یاد گرفتن قضایا بیاید در باب چرایی آن اصول فکر کند چیزی هم از آن علوم باقی میماند؟
دو. حشیش هم اتفاقا به خاطر سودمندی اش ماندگار است و اساسا چیز بدی نیست
اما نکته اینجاست که مصرف حشیش و مواد مخدر و مواد توهم زا با سقوط گیرایی مذاهب، رشد داشته اند. در حقیقت امروز اگر در جستجوی امر قدسی بروی یا از شیره کش خانه سر در می آوری یا جنده خانه
حالا که چی؟ به هر حال بشر نیاز دارد مغز لعنتی اش را خاموش کند و به عالم حس برود. مذهب که بود به صورت مفید ارضا میشد. ایده میگرفت و بنایی میساخت، هنری می آفرید یا مثل باخ نغمه ای میسرایید اما الآن باید برود به جسمش صدمه بزند تا مغزش را-ولو برای مدت کوتاهی- از کار بیندازد
سه. با قسمت سوم کامنت آریا موافقم اما نه جملات پایانی اش. تنها شری که در مذاهب سامی وجود داشت، وابسته کردن اخلاقیات به خود بود. که باعث شد با سقوط آن؛ اخلاق هم سقوط کند. هرچند که اگر این کار را هم نمیکرد به مرور این اتفاق می افتاد. وقتی زندگی معنایی نداشته باشد کم کم بشر از خود خواهد پرسید که چرا این کار و آن کار نه؟
چهار. امیدوارم این اختلاف سلیقه کار را به جای باریک نکشد وگرنه این نظریه جامعه تک صدایی در ذهنم تقویت میشود. اسلام از مخالفان جزیه میگرفت. اما روشنفکران امروز گویا به هتک حرمت و تحقیر کمتر رضایت نمیدهند
(:
By
Anonymous, at 8:34 PM
در ضمن از آنجا که ممکن است یحیای عزیز بگوید من عقیده به بقای روح را با مذهب اشتباه گرفته ام عرض میکنم که از نظر من عقیده به بقای روح خود یک نوع مذهب است
و این را اساسا جعل واژه نمیدانم
وقتی بودیسم که نه خدایی دارد نه بقای نفسی نام مذهب دارد چطور بقای نفس مذهب نباشد؟
By
Anonymous, at 8:51 PM
تندی هایی که در بعضی قسمتهای جوابیه ام مشهود است را به دل نگیرید و بگذارید به حساب دلائل زیر:
یک. خواستم به حرفها پاسخ دهم نه به دوستانی که آن حرفها را زده اند
دو. معده ضعیفی که درآن گوشه بهش اشاره کرده ام
سه. و اینکه بر ضد مد روزگار بودن حقیقتا کار سختی است و اعصاب آدم را تحریک میکند
وقتی حس کنی متعلق به هیچکدام از دو جبهه نیستی و همراهی نداری ناخودآگاه دوست داری بلند تر فریاد بزنی
---
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
By
Anonymous, at 9:58 PM
خب عجالتن بزرگ ترين مشکلي که در نوشته ات مي بينم آخرين جمله ها است در مورد به دل نگيريد و ... الخ.
حرف ات را بزن به دل گرفتن مابقي چه کار داري.
By
Blind Pilot, at 3:12 AM
در لابلای آنهمه حرفهایی که نوشته ای، نکات شایان تامل و سنجشگری هست. من حتما در این باره می نویسم برایت و اونم همین امروز. ولی فعلا باید برم که کار دارم. تا شب، سعی می کنم مطالبم را ولو مختصر باشند، برایت بنویسم.
By
Anonymous, at 5:20 PM
آقا جان. من مطلبم را نوشته ام. ولی هنوز تکمیل نیست و بایستی ویرایشش کنم. احتمالا بدون اینکه لینک به وبلاگت بدهم، سعی می کنم چکیده ی مطالبت را و سپس دیدگاههای خودم را نیز در پست بعدی وبسایتم، منتشر کنم. در بطن حرفهایت، مطالبی هست که متاسفانه نمیدانم با آن ذهنیّت تیزبین و آگاهی که تو داری، چرا نمی کوشی تاملاتت را سرند کنی و می خواهی هندونه را با پوسته اش در مقابل دیگران بذاری. چرا؟. آخه چرا؟.
By
Anonymous, at 8:15 PM
This comment has been removed by a blog administrator.
By
Boogh, at 2:55 AM
اول:
"نسبی گرایی حاد" در سخنان ات موج می زند
اسلام خوب کرد فرقه کشی کرد زیرا آن فرقه ها گرایش ِ غالب را تهدید می کردند
اسلام خوب کرد آزاد اندیشی را منع کرد زیرا این نحوه اندیشیدن در پارادایم ِ سنت ِ اسلامی ضد ِ ارزش است
خوب!
که چی؟
نظر ِ تو چیست؟
اگر از درونِ اتاقکِ شیشه ای هر دین، باور و ایدئولوژی اعتقادات و اعمالِ آن را موجه بدانیم، پس مسیحیت هم خوب کرد خون ِ مسلمان و یهودی را ریخت و زن را در دوره ای سگ پنداشت زیرا اساساً در فضای آموزه های مسیحی همین حق است نه چیز ِ دیگر
همینطور نظامهایِ کمونیستی در کشتارهایِ خود و ایجادِ جو خفقان کاملا برحق بودند زیرا در درونِ پارادایم توهمی آنها، چنین کاری به مصلحتِ تودهایِ استثمارشده بوده گرچه خودشان نفهمند!
دوم:
دستورات ِ فرانسانی ِ مسیحیت چه تضادی با فرقه کشی هایش دارد؟
خیلی عذر می خواهم عزیزم!
اما گویا در نظر ِ شما اسلام مستحق ِ دفاع از ارتدوکسی ِ خویش است به قیمت ِ کشتار ولی همین حق از مسیحیت سلب می گردد
مگر مسیحیت سنت ِ راست کیشانه ی خود را ندارد؟
تمام ِ آن آموزه های اخلاقی و به نظر ِ تو مضحک ِ مسیحیت بهمراه دستوراتِ غیر اخلاقی اش نیز جزیی از سنتِ مسیحی ست و هر کس از آنها تخطی کند مستحق مرگ است.
سوم:
می گویی فرقه هایِ اسلامی مستحق مرگ بوده اند زیرا آنقدر جرأت نداشته اند که نظر من درآوردیِ خودشان را اسم جدیدی بدهند و پشتِ سر اسلام و محمد قایم شده اند.
خوب طبق همان "انسان گرایی" خاص تو باید بگویم که:
الف – این بیچاره ها تازه سعی کردند همچنان مسلمان بمانند و کشته شدند. حال تو گمان می کنی که اگر رسماً اعلام می کردند که مرتد گشته اند، "اسلام پناهان" بهشان رحم می نمودند؟
ب – از کجا معلوم که این اقلیتهایِ فرقه ای بخاطر احساس علقه به اسلام بوده که از این حیطه خارج نشده اند؟
از کجا به این نتیجه رسیده ای که هر گرایش متفاوت با سنتِ راست کیشانه ی اسلام، باید بیرون از عنوانِ مسلمانی قرار گیرد؟
و از آن بدتر اینکه از کجا بجایِ این مادرمرده ها سخن گفته ای و بطور ضمنی آنان را مرتدانِ ترسو نامیده ای (که بنا به مصلحت همچنان سعی کردند نام مسلمان را بر خود نگه دارند) و حکم صادر کرده ای که "عدم صداقت" ِ آنها مجازاتش جز مرگ نبوده است؟
ج – از سخن تو چنین بر می آید که اگر اینها از دایره ی مسلمانی خارج شده بودند دیگر مستحق مرگ نبوند
اما طبق همان مبنایِ غلطِ نسبی گرایانه در اینجا نیز باید ملتزم گردی که کشتار این مرتدانِ معنون به عنوانِ تازه کاملا صحیح بوده و لابد انسانی. زیرا در درونِ اتمسفر اسلام همانطور که "تفکر ستیزی" یک ارزش است، "قتل مرتدان" نیز یک ارزش می باشد. مگر نه؟
چهارم:
در پاسخ آریا که از موضع و جایگاهِ تو پرسیده بود، دچار دو خطا گشته ای:
الف - مدعی شده ای که "همه چیز را همانطور که هست می بینی" و با این سخن به وادیِ ساده اندیشانه ی "رئالیزم خام" در غلطیده ای
ب - اینکه بگویی نه مسلمانی نه ضدِ اسلام و یا شعار بدهی که کمر به قتل هیچ فرقه یا گروهی نبسته ای، جواب بحساب نمی آید.
"بی طرف" بودن رؤیایِ کودکان است و بس!
ج - یک مغالطه ی لفظی هم در سخن خود در اینجا مرتکب شده ای و آن اینکه "جایگاه" را در پرسش آریا تبدیل کرده ای به "مقام و مرتبه" و در نتیجه چنین جمله ی بی ربط و متظاهرانه ای شکل گرفته است: "من بدنبالِ این نیستم که جایگاهی برای خودم دست و پا کنم"
پنجم:
شخصاً بخوبی می فهمم که تو در صددِ دفاع از اسلام نیستی و از منظر "روانشناسی دینی" به ارزش دین و آرامش بخشی آن در زندگی انسانها نظر داری. تلاش انسان نیز به قولِ تو در معنی دادن به زندگی خودش از طریق ایجادِ دین حرمتِ والایی دارد. اما این به معنی آن نیست که انسان در این تلاش خود دچار اشتباه و خطا نگشته است.
تمام بحث بر سر این است:
دینی که بنا بوده به قولِ تو به انسانها و زندگیشان آرامش ببخشد، اکنون بیشتر در جهتِ سلبِ آرامش و زندگی تغییر مسیر داده است.
ششم:
چه کسی گفته اعتقاد به خدا، گناه، جهانِ ابدی و قیامت هیچ جنبه ی ترس آمیز و آرامش براندازی ندارد؟
حتماً شنیده ای که کرکگو دچار چه حالاتِ مالیخولیایی بوده و "ترس از عذابِ الهی" و " احساس گناه" چگونه سرتاسر زندگی او را پر نموده بوده است.
در دین هایِ با "خدای متشخص" تو آرامش بدست می آوری ولی به قیمتِ از خود بیگانِگی.
هفتم:
قضاوت هایت درباره ی معماری و نقاشی برایم غیر منتظره بود.
نفهمیدم که در دورانِ سنت، نقاشی ها چه برتری بر سبک های مدرنِ نقاشی داشته اند؟
تحویل نقاشی هایِ مدرن به "کشیدنِ مثلث و مربع" تاسف انگیز است.
و اینکه چه ساخته نشدنِ کلیسا، معبد و مسجد از اساس چه ارتباطی به انحطاط و سقوطِ ادعای شده توسطِ تو در معماریِ مدرن دارد؟
هشتم:
بنظر می آید که مهمترین وجهِ اختلافِ من با تو در این مسئله است که:
حقیقت ارجحیت دارد یا مصلحت؟
آیا ما مجاز هستیم که آرامش جامعه را به قیمتِ فریب و دروغ فراهم سازیم یا اینکه باید جامعه را به قیمتِ آگاهی دادن نسبت به یک حقیقت، در رنج و سختی افکنیم؟
در اینجا تو را ارجاع می دهم به مقاله ی "مصطفی ملکیان" در نشریه ی آفتاب با عنوانِ "وجهِ تراژیکِ زندگی روشنفکری" که با تکیه بر آراء سر ویلیام دیوید راس – ارسطو شناس و فیلسوفِ معاصر اخلاق – سعی نموده به این معضل پاسخ داده و ابعادِ آن را روشن سازد.
ارجحیتِ "مصلحت" بر "حقیقت" یا بالعکس به واقع چالش و معضل بزرگی در فلسفه ی اخلاق است اما نه با شاشیدن به دهانِ سقراط می توان این معضل را حل نمود و نه با صرفِ بیانِ اینکه زندگی اهمیت دارد و انسان نه حقیقت، چه این دومی جز مصادره به مطلوب چیز دیگری نیست.
در این بزنگاهها البته بهتر آن سخن تو را می فهمم که من به استدلال و منطق چنگ زده ام و تو به بیانِ دغدغه هایِ شخصی خودت فارغ از اینکه سعی در دقتِ علمی دادن به آنها و یا حتی استدلال به نفع آنها داشته باشی. شاید آن جمله ی "همه چیز را همانطور که هست می بینم" نیز ناظر به همین رویکردِ پدیدارشناختی و روانشناختی تو داشته باشد.
نهم:
اینکه من گفتم انسان مرتکبِ خطاهایِ اخلاقی و جنایات هم میشود صرفاً برایِ آن بود که بگویم مرادِ خود را از جمله ی "اسلام دینی انسانی ست" روشن کنی و "انسانیت" و "انسانی بودن" را در معنایِ صحیح اش به باور خودم روشن ساخته باشم.
بله انسان اهمیت دارد و به قولِ تو عاشق می شود، اشک می ریزد و محبت می کند اما این اساساً چه ارتباطی دارد به بحثِ ما بر سر دینداری و الحاد و یا اسلام و اسلام ستیزی؟
یک انسانِ آته ایست هم عاشق می شود، اشک می ریزد، محبت می کند و وفادار است و غیره.
در کل متوجه نگردیدم که این خصلتهایِ مثبتِ انسانی را در این بحث از چه رو طرح نمودی و اینها چه کمکی به مدعیاتِ تو یا تضعیفِ موضع رقیب ات می کنند؟
دهم:
اسلام وحشیانه است و به قولِ هنوز هم درندگی ها و تجاوزها در میانِ بشر وجود دارند اما این دلیل نمی شود که نتوان عوامل تشدید کننده ی این درنده خویی ها را شناخت و از بین برد
انسان در نظر تو از خصلتهایِ انسانی اش یکی هم همین "درنده خویی" است اما تو یقیناً موافق نیستی که دینی بیاید و به این انسانِ بالقوه درنده خو اجازه دهد که زناکار را با وحشیانه ترین صورتِ ممکن به قتل رسانده و این درنده خویی را تقویت و نوازش کند
تو که شخصاً به اخلاق مستقل از دین باور داری، مگر نه؟
یازدهم:
در اینکه ما اسلام ستیزان کمال گرا هستیم و همین سببِ بدبختی بشریت گشته است البته من حرفی برایِ گفتن ندارم زیرا از اساس فرسنگ ها با موضع تو فاصله احساس می کنم.
مضافاً بر اینکه مگر همین اسلام کمال گرا نیست؟
کدام دین ای که کمال گرا نباشد و این را به صد زبان و بیان هم ادعا نکرده باشد؟
آیا ادیان ادعایِ ریشه کنی درد و رنج و بدی وجنایت را نداشته اند؟
واقعاً نمی فهمم که "کمال گرایی" چه اختصاصی به ملحدان دارد و در این چه امتیازی به نفع دین و اسلام قرار است ثبت گردد؟!
دوازدهم:
در بابِ "غرور زخم خورده"، و کشفِ انگیزه ی انتقام از خداوند در ما ملحدان همچون انتقام فرزندی ناخلف از پدر و نیز اینکه انگیزه ی ضدِ مذهبی ما در بن و بنیاد کاملاً مذهبی و آرامش برانداز است، چیزی نمی گویم جز اینکه رگه های فدئیزم ای و ایمان گرایانه در این جملات بوضوح به چشم می خورد و نه گمان ام که بتوان با وجودِ چنین تعابیری همچنان ادعایِ الحاد را داشت.
گرچه باز هم می توان پرسید که از کدام "غرور زخم خورده" سخن می گویی؟
سیزدهم:
در بابِ اینکه جایگزین من برایِ اسلام چیست، تنها نظر خودم را می گویم و بس.
من هرگز اعتقاد نداشته و ندارم که باید یک مسلمان را از زمینه ی دینی خود جدا نمود زیرا این کار در هر صورت تبعاتِ منفی روانشناختی در فرد به جا می گذارد که کمترین اش اسکیزوفرنی یا حتی تضادهایِ بدتر و ویران کننده تر است.
من در اینجا از تز "مسلمانی منهایِ اسلام" یا "مسلمانی آری، اسلام هرگز!" پیروی می کنم.
مفهوم آن هم به معنایِ ساده قائل شدن به استحاله ی اسلام است با حفظِ مسلمانی جامعه و سنجش آستانه ی بحران و شوک در افراد.
در اینجا حقایق را تا آنجا که به سلامتِ روانی مسلمانان لطمه نزند باید بیان کرد اما دریافتِ محدوده ی این خطِ قرمز اصلاً و ابداً محال نبوده و کاملاً آزمون پذیر است.
یقیناً همین یک راه پیش رویِ ما نیست که از بیم از دست رفتن سلامتِ روانی متدینین (که در جایِ خود اهمیت دارد) مجبور شویم هر توهمی را تایید کرده و بر تمام خرافاتِ آنها دستِ نوازش بکشیم.پ
خواهی پرسید که مگر جهان ِ مدرن به نوبه ی خود "خرافه"هایی را ببار نیاورده است؟
من پاسخ خواهم داد که بله اما این را هم می گویم که در اتمسفر مدرنیزم "خود انتقادی" راه دارد ولی در دین هرگز.
خواهی گفت که اتفاقاً نبودِ همین "خود انتقادی" مایه ی موفقیتِ دین در معنی دادن به زندگی آدمیان است
پاسخ من این است که ما مجبور نیستیم یا در عدم آرامش زندگی کنیم و یا اینکه منقاد و سرسپرده ی نیرویی ماورایی باشیم. می توان به معنویت ای دست یافت که نوعی خودفرمانروایی نیز در آن پذیرفته شده باشد.
چهاردهم:
نوشته ای که مصرفِ حشیش و موادِ مخدر با سقوطِ گیرایی مذاهب رشد داشته اند.
اما من جهتِ اطلاع حضرتعالی عرض می کنم که در همین دین مبین اسلام، در موردِ مصرفِ تریاک نظر واحدی وجود ندارد و بسیاری از شریعت شناسانِ اسلام (فقها) آنرا مجاز می دانند گو اینکه خودشان از اعاظم مصرف کننده ی این ماده ی الهی می باشند.
پانزدهم:
اصولِ بدیهی ریاضیات و هندسه با اصولِ دین یک تفاوتِ اساسی دارد. رعایت یا عدم رعایتِ اولی حالِ وجودیِ انسان را متحول نمی کند اما در موردِ ارزشها و ضدِ ارزشهایِ دینی گاه تمام زندگی فرد در گرو رعایت یا عدم رعایتِ آن است.
در اینجا نگاهِ نسبیت گرایانه جز به این نمی انجامد که بگویی اگر در دینی آمده بود که پس از ارتکابِ فلان گناه تنها راهِ رضایتِ پروردگار آن است که خودکشی کنی، این نه ضدِ ارزش که کاملاً هم بجا و صحیح است.
شانزدهم:
در مجموع این وبلاگ را دوست داشته ام و همچنان شیفته ی آن هستم دقیقاً به دلیل همین "فردگرا" بودن اش و اینکه نویسنده ی آن هیچگاه نتوانست و نخواست که خود را در یک قالب جای دهد و همیشه نوشته هایش بدیع و شوکه آور بوده است.
بصیرت هایی در این یادداشتها و حتی همین نوع نگاه به دین وجود دارد که مهمترین علتِ ارزشمندی و اهمیتِ محمد کلولو در نظر من است.
برایِ من نفس ستیهندِگی، تفکر و جسارت ارزشمند و ستایش برانگیز است.
در یادداشتهایِ محمدِ نازنین نه باید بدنبالِ استدلال بود و نه شفافیت. در این وبلاگ فقط و فقط باید بارقه هایِ فلسفی و جرقه هایِ معرفتی را نظاره نمود و از آن لذت برد.
By
Boogh, at 3:10 AM
ببینم. من لینک نمی دم. بلکه مسئله را از بُعد آنتروپولوژیکی برانداز می کنم و سپس نشان می دهم که چرا سنجشگری مذاهب و ایدئوژیها و مرام و مسلکها و امثالهم، دقیقا در راستای همان « معنویّاتی » می باشد که تو از آنها سخن می گویی و ارزشمندی مذاهب را حدّاقل در دامنه ی روانی و آفرینشی برای بشر امکانپذیر می کند. من کلا بحثم را از کشمکشهای قلمی، همواره ارتقا به دامنه ی مُعضلات می دهم برای اندیشیدن ژرفتر در باره ی مسئله..
By
Anonymous, at 10:46 AM
Post a Comment
<< Home