انتقادات غیر سازنده من از زمین و زمان

Monday, February 13, 2006

مرض های روانی من

نه فلسفی است نه موسیقایی
و شاید نه هر سه
---
یه چیزایی هست که خیلی ناراحتم میکنه
خوندن کتاب یا وبلاگ
نهایتا یا تو چرت و پرت های یک کتاب یا بلاگ رو تجربه کردی یا نه
اگه تجربه کردی که تکرار مکرراته و اگه نه که بشاش توش چون مال زندگی تو نیست
از جنس دنیای تو نیست
امروز با کاوه هم همینو میگفتیم
برا همین خوندن داستان و هر مزخرف دیگه کار کثیفیه
نه بهتره بگم ابلهانه
کثیف اون نوشتنشونه
یعنی چی؟ مینویسی که خودت بخونی دیگه
پس چه مرضی داری که یه جوری مینویسی که بقیه هم بخونن هان؟ پدرسگ جواب بده؟
اما میرم کتاب میخرم مثل خر
دیگه میترسم تنها برم تو اون کتاب فروشی
همش میترسم صندوقدار محترم برگرده بگه اونایی رو که همین دوروز پیش خریدی رو خوندی مگه کره خر که باز اومدی؟
من چرا اینقدر دارم کتاب میخرم؟
چون تنهام؟
فرار از انسانها به کتاب ها؟
ببخشید دیگه نمیتونم فحش ندم پس این پست رو زیر سبیلی در کنید . هرچند کاغذها و بلاگ های دیگه ای هستن برای فحش دادن اما حال کردم که این یه مورد در این بلاگ ثبت شه
پس راحت باشید
کس ننه ی همه اون نویسنده های مادرجنده ای که 6 فصل از کتابشون فقط به توصیف منظره و طبیعت میگذره
شاشیدم به هیکل نقاشایی که جون به جونشون کنی طبیعت بیجان تا کونشون رسوب کرده
ریدم به هیکل این عکاس ها
آخه پدرسگ تو چه زیبایی میبینی تو این منظره بی تفاوت هان؟
قشنگه؟ جاکش؟ هان؟
نه احمق
چمن سبزه خب؟ اگه قرمز هم بود میگفتی قشنگه اگه سیاه هم بود میگفتی قشنگه اگه اصلا چمنی هم نبود باز تو نکبت میگفتی قشنگه چون بهش عادت کرده بودی لندهور
جای درخت اگه کیرخر هم از تو زمین در میومد تو به به و چه چه میکردی و سه پایه نقاشیت رو همونجا بنامیکردی
جای خورشید اگه یه کپه ان هم تو آسمون سبز میشد نفس عمیق میکشیدی و در ستایش خورشید کسشعر میگفتی
جاکش نمیفهمی اینا رو؟
شاشیدم تو هر مزخرفی که اسمش رو گذاشتی زیبایی شناسی
---
دومیش این مادرقحبه هایی هستن که یه مشت کره خر رو بزرگ میکنن
اونقدر بزرگش میکنن و ازش بت میسازن که آخرسر خودشون زیرش له میشن
از خودم بخوام شروع کنم احتمالا باید بگم امروز حالم به هم خورد که دیدم دارم با نیچه تو زندگیم همچین کاری میکنم
اما من مورد حادی نیستم
آخه به نظر شما کسکش ها یه هنرمند هیچ وقت حس میکنه هنرمنده یا نبوغ داره؟
میدونی یه هنرمند واقعی یا یه نابغه واقعی چه واکنش احتمالی داره؟
اون داره از این همه به به و چه چه شما شاخ در میاره
که بابا این اسکل ها کین دیگه
حالا من یه کسشعری گفتم اینا چرا جو گرفتشون؟
میشینین تو کافه ها و تحت تاثیر فیلمی که دیشب دیدین اونقدر از خایه کارگردان مربوطه بالا و پایین میرین که آخرش سر میخورین و میفتین تو چاه توالت
و احتمالا کارگردان مربوطه در اون لحظه فکر میکنه خایه هاش شپش گذاشتن و شروع میکنه خایه خودشو خاروندن
خودت چی داری از خودت؟
هان؟
بدبخت؟
اصلا به من چه که اون مادرقحبه چی گفته یا چی ساخته
مگه اون میدونه من چی گفتم یا چی ساختم که منم بخوام بدونم؟
همتون کمبود دارین
اصلا اگه یه مشت آدم عقده ای و حسرتی نبودن هیچ هنرمند و نابغه ای هم نبود
چون کسی نبود که به اونا بگه هنرمند یا نابغه
و اونا رو به القاب کذایی مفتخر کنه
----
ما چرا اینقدر نقل قول میکنیم؟
چون عقده حقارت داریم
فکر میکنیم اگه خودمون حرف دلمون رو بزنیم طرف بهمون میخنده
پس تو کتابا دنبال یه آدم گنده ای میگردیم که حرف دل ما رو زده باشه
و بعد ذوق زده هی اون حرف رو با ذکر منبع استفراغ میکنیم
بدتر از همه اینه که درست فکر میکنیم
یعنی اگه همون حرف رو بزنیم و بگیم من این حرف رو زدم یا به سرقت ادبی متهم میشیم یا اینکه بهمون میخندن و میگن بروبابا تو کی هستی مگه؟
میدونی واسه چی؟
واسه اینکه همه عقده ای و مادرجنده ان
اونقدر گشاد که باید یه چیز کلفت بره تو کونشون تا متوجه بشن
و تو براشون کلفت نیستی
اگه بگی من میگم اونا نمیفهمن
باید بگی فروید میگه یا سارتر میگه یا کامو میگه یا نیچه میگه یا چه بدونم یه جاکش دیگه اینو میگه تازه تماس کیر رو با جداره کونشون حس میکنن و به این فکر میکنن که داری چی میگی
----
برا همینه که من هی بلاگ رو باز و بسته میکنم
برا اینکه نوشتن مزخرفه
تو مینویسی فقط واسه خودت
و این یه جوری کد شده که هیچکس نمیفهمه داری چی میگی
همونطور که تو نمیفهمی بقیه چی میگن
این لینک دادن ها هم کسشعری بیش نیست
همش سوتفاهمه
تو فکر میکنی طرف داره حرف دلت رو میزنه ولی هیچی نفهمیدی
نباید هم بفهمی
چون دنیاهاتون فرق داره
آره آره آره
----
یکی دوتا کتاب دیگه هم هست که هنوز وسوسه ام میکنن که برم بخرمشون و بخونم
بعدش دیگه هیچی
دیگه نباید خوند
بلکه وقتشه که ذهن رو از همه مزخرفات خالی کرد
و بعدش شروع کنی به فهمیدن اینکه خودت چی داری واسه گفتن؟
بدون نقل قول؟ بدون تاثیر؟
بعد کم کم ذهنت از خودت پر میشه
و تو خودت رو میشناسی
هیچ فیلمی رو نگاه نکن
کتاب ها رو بسوزون
آره بزار اون مادرقحبه ها بفهمن تو هیچ ارزشی براشون قائل نیستی
چون تو خودت یه آفریننده ای
هر انسانی اگه بفهمه واقعا خودش کیه و کجاس دقیقا ، یه آفریننده است
اگه یاد بگیره که به جای خایه بقیه خایه خودش رو بماله خدا میشه
همونایی که تو خایه هاشون رو میمالی همه اینجورین
یعنی خود بسنده بودن که به اینجا رسیدن
اونا هم ذهنشون فقط از خودشون پر بود
آهنگ ها رو هم پاک کن
بشاش توش
فقط اون موسیقی ارزش شنین رو داره که خودت ساخته باشیش
تابلو های ونگوک رو جرواجر کن
فقط اون نقاشی ارزشمنده که تو کشیده باشی
اگه هم فکر میکنی نقاشی و عکاسی و آهنگسازی و فیلمسازی هم جنده بازیه و مزخرفه مطمئن باش حق با توئه
اگه حس میکنی تو ذهن خودت یه کشاورزی پس برو گندم بکار
و مطمئن باش این هنرمندانه ترین و نبوغ امیز ترین کار ممکنه
آره اگه فکر میکنی یه جاکشی، برو جاکشی کن.
فقط اون کاری ارزشمنده که تو بتونی انجامش بدی
----
میدونی نمیگم کار آسونیه
خودم هم هنوز نتونستم
یا بهتر بگم شجاعت خواستنش رو نداشتم
واسه همین ، الان مجبورم یه چیز بی ربط باز نقل قول کنم و دچار تناقض عملی بشم
مثلا کانت. همسایه اش یه ویولون زن بوده و هی سروصدا میکرده و میریده به اعصاب کانت بدبخت
کانت هم شاکی میشه و خونه اش رو عوض میکنه و یه نامه هم به شهرداری مینویسه و میگه باید جلو این اراذل رو که مزاحم تفکر انسانهای متفکر میشن گرفت
حالا فرض کن همسایه کانت مثلا -به فرض محال ممکن- موتزارت بوده باشه
اگه کانت هر روز از خایه های نبوغ هنری موتزارت بالا میرفت میتونست اون چیزی بشه که واقعا تو ذهن خوش بود؟
یه فیلسوف؟
یا فقط میشد یه خایه مال؟
نه کانت بازم میرفت خونه اش رو عوض میکرد و همون نامه رو مینوشت
چون تو شخصیت حقیقیش هیچ ارزشی واسه هنر قائل نبود
بنابراین هنر در دنیای اون هیچ ارزشی هم نداشت
زورچپونی که نیست عزیزم
----
تو که اونقدر پست مدرنی! که بلدی کسشعرات مفصلی درباب مضرت جهانی شدن بگی پس اون کله پوکت رو به کار بنداز و اینو بفهم
وقتی داری ارزش ها رو برای همه یکی میکنی داری جهانی میکنی آدم ها رو
چرا فکر میکنی فلانی دیگه تهه موزیکه؟
یا آخر تفکره؟
یا خداست؟
خوبه که اینجوری فکر میکنی
اما چرا میخوای همه مثه تو فکر کنن؟
چرا میخوای عقیده ات رو جهانی کنی؟
میدونی چرا؟
چون عقده ای هستی
چون فکر میکنی واسه خودت کافی نیستی
و دیگران هم باید عقیده ات رو تایید کنن
چرا فکر میکنی یه دهاتی ساده بیسواد که 4 تا زن داره و بیست و هفت تا بچه آدم بدبختیه و به حالش تاسف میخوری؟
از کجا معلوم که اون تو دنیای خودش از تو تو دنیای خودت خوش بخت تر نباشه؟
چرا همه رو با معیار های خودت مقایسه میکنی و خودت رو با معیار های قهرمانانت؟
چون خود بسنده نیستی
چرا معیارهای خودت برای خودت کافی نیستن و خودت -و فقط خودت- برای معیارهای خودت؟
چرا در مورد دیگران قضاوت میکنی؟
چرا وقتی دیگران در مورد قضاوت میکنن شاکی میشی؟
اینا همش نشونه های یه بیماریه
مثل تب و لرز برای مالاریا
تو کمبود داری
برا همین قهرمان میخوای
و باز تو کمبود داری
برای همین بقیه رو تحقیر میکنی
----
یه جمله رو با فونت درشت بنویس و بزن وسط دیوار اتاقت
جهان واحد افسانه ای بیش نیست
بعد زیرش بنویس
من جهان خودمم
یه دفترچه هم بخر
هر روز که میری بیرون اونم با خودت ببر
وقتی از یه چیزی شاکی شدی بنویس فلان کار بد است
و با یه چیزی حال کردی بنویس فلان کار خوب است
بعد هر روز چیزایی رو که نوشتی بخون
اگه لازمه اصلاحشون کن
تو هم خدای خودتی هم پیغمبر خودت
تو بهترین چیزهای ممکنی برای خودت
چون هیچ جور دیگه ای نیستی و نباید هم باشی
---
فهمیدی؟ فهمیدی؟
نه نمیفهمی
نباید هم بفهمی
باید خودت برسی به اینحا
اگه هم نرسیدی اصلا مهم نیست
فقط ببین به کجا رسیدی
کجا واستادی
و بعد راهت رو پیدا کن
آفرین پسر خوب