انتقادات غیر سازنده من از زمین و زمان

Sunday, February 05, 2006

Cogito ergo sum

برای بیان بهتر مطلبم-که بیشتر از هر چیز فقط یک آرزوی دور و دراز است و فاقد هرگونه بار علمی- یک ناخنک کوچولو به جوهره ی فلسفه ی دکارت میزنم
پیش فرض می اندیشم پس هستم معروف-که الان بر سر قبر هر شارلاتان بی پدر مادری هم نوشته شده-این بود که یه روز دکارت کسخل شد و در حالی که جلو شومینه لمیده بود یهو توهم برش داشت که نکنه همه این چیزایی که میبینه یه سری خواب و خیال باشه که به سرش میزنه؟
در واقع توهم برش داشت که نکنه همه اون چیزی که به عنوان واقعیت قبولش داره توهم باشه؟ اما از اونجایی که دکارت به یاد نداشت ماده توهم زایی مصرف کرده باشه برای روشن شدن علت توهم احتمالی نکته بسیار جالبی رو مطرح کرد: نکنه من فقط مغزی باشم درون یک کوزه که شیطان وسوسه گری پندارهای مختلف رو در این مغز قرار میده و باعث میشه مثلا فکر کنم که الان جلوی شومینه اتاقمم و احساس گرما میکنم و غیره و ذلک
این پایه ای بود که دکارت از اونجا شروع کرد و بعد از شک کردن به همه چیز رسید به اینکه فقط میتونه به وجود داشتن مغزش شک نکنه و اونو بپذیره چون اگر این مغز وجود نداشت مسلما شیطانی هم نمیتونست اونو بفریبه و دچار توهمش کنه
این شد که در اومد گفت می اندیشم پس هستم که البته ما دیگه به اینجاهاش کاری نداریم. نکته مورد نظر من همون تئوری مغز در خمره است و شیطان وسوسه گر
مسلما هیچ کس نمیتونه احتمال این رو-از نظر منطقی و با استدلال- رد کنه که ما مغزهایی باشیم درون خمره با یک سری توهم. همونطور که مثلا برتراند راسل هم برمیگرده میگه: این نظریه که جهان با همه پیچیدگی اش تنها همین 5 دقیقه قبل خلق شده باشد هرچند عجیب است اما ناممکن و غیرمنطقی نیست
خوشبختانه پیشرفت علم در زمینه هوش مصنوعی و آی تی و کامپیوتر و شبکه های عصبی و هزار کوفت و زهر مار دیگه هم ما رو بیشتر به ناممکن نبودن این نظریه نزدیک کرده
مثلا این توهم که نکنه همه ما یک سری مغز باشیم که با یه سری سیم و کابل به یک ابررایانه ی عجیبی وصل شده و زندگی ما به صورت یک نرم افزار پیچیده در اون برنامه ریزی شده و از طریق اتصالاتی که فقط شیطان ممکن است بداند که چگونه کار میکنند به مغزمان منتقل میشود
خوب فیلم های زیادی هم ساخته شده و احتمالا کتابهای ساینس فیکشن زیادی در این باره نوشته شده:از فیلم ها میشود به ماتریکس، چشمهایت را باز کن و نسخه هالیوودی آن: آسمان وانیلی اشاره کرد
البته نکاتی که تو این فیلم ها به چشم میاد دید بدبینانه و سیاه و تاریک به این قضیه است. مثلا در ماتریکس ماشین ها بر علیه انسان شورش کردند و در حالی که از بدنشون به عنوان منبع تولید انرژی استفاده میکنند یک سری توهماتی رو هم به مغرشون(همون مغز در خمره) منتقل میکنند جوری که اونها خیال میکنند که به یک زندگی عادی مشغولند(حالا اینکه چرا این ماشینهای باهوش که بلدند رویای زندگی رو به مغز منتقل کنند یهو خیال خودشون رو راحت نمیکنن و طرف رو دچار مرگ مغزی نمیکنن تا اینجوری نئویی هم پیدا نشه که بزنه خارشونو بگاد-هر چند که در پایان سه گانه خار خودش گاییده میشه- رو دیگه کارگردانان عزیز باید پاسخ بدهند
یا مثلا چشمهایت را باز کن-آسمان وانیلی هرچند خیلی منصفانه تر و منطقی تر قضاوت میکنه- در اینجا خبری از شورش نیست. یک سری انسان داوطلب میشن تا در این دنیا به یک خواب و کمای دائمی برن در حالی که بدنشون فریز میشه و جلوی مرگ اونها رو میگیره مغزشون هم به رویایی فرو میره که خودشون از قبل برنامه اش رو میریزن. اما با این حال در اینجا هم سیستم کامپیوتری قاط میزنه و باعث میشه رویاهای فرد به یک کابوس ترسناک تبدیل بشه

اما اون چیزی که من میخوام بگم هرچند تقریبا شبیه سناریوی چشمهایت را باز کنه اما از نگاه بدبینانه خبری نیست چون به نظرم دلیلی برای بدبینی وجود نداره
این موضوع خیلی فکرم رو این چند روز مشغول کرد. مثلا فکر کنید اگه چنین امکاناتی روزی به وجود بیاد. اون وقت مغز رو میشه از بدن جدا کرد و بدن رو دور انداخت حالا فقط مغزی میمونه پر از اطلاعات مختلف این مغز رو میشه مواد غذایی بهش رسوند تا نمیره-این شاید با امکانات امروز پزشکی هم شدنی باشد- و بعد به شیوه ی عجیب نامکشوفی اطلاعاتش رو دستکاری کرد. -من از نظر علمی واقعا هیچ اطلاعی از ممکن بودن یا ناممکن بودن این موضوع ندارم و هیچ درکی هم طبعا از چگونگی اش ندارم. بحث من خیلی انتزاعی تر از این حرفهاست و واقعا فقط یک تامل فلسفیه پیش پا افتاده است. فلسفه ای که به نظر من از پزشکی و زیست شناسی متاسفانه خیلی دور افتاده و به نظرم خیلی از عقب موندگی های پزشکی در مقایسه با علوم دیگه ریشه تو همین موضوع داره. پزشکان و متخصصان پزشکی و بیولوژی اصلا قوه تخیل و نظریه پردازی ندارند. خیلی رو آزمایش تاکید میکنند و آزمایشهاشون هم تخمی تخیلی و بی هدف به نظر میرسه. -مثلا اینکه موش صحرایی نر چند بار در سال به شریک جنسی اش خیانت میکنه و با موشهای ماده دیگه میریزه رو هم- که به نظر من به هر دردی بخوره این جور آزمایش ها به درد آدمیزاد نمیخوره
اما در زمینه دستکاری اطلاعات. مثلا میشه خاطرات نامطلوب رو کاملا حذف کرد و به جاش خاطرات خوبی رو که شخص از به یاد آوردنش احساس خوبی داشته باشه اضافه کرد.-خاطراتی که در واقع هیچ وقت اتفاق نیفتادند اما این موضوع حتی به ذهن خود شخص در دنیای مجازی جدید خطور نخواهد کرد
به هر حال چیزی که مسلمه اینه که در چنین شرایطی شخص با خیال راحت قبل از جدا شدن مغزش و انداختن اون تو خمره سناریوی زندگی مطلوبش رو مینویسه و اونو به دست اون دریم ویور(بافنده رویا) میده . مثلا ممکنه فرد هیچ هنری نداشته باشه اما بخواد تو زندگی بعدیش یک نقاش فوق العاده باشه. این امر مسلما با اندکی دستکاری در اطلاعات سلولهای عصبی شدنیست
میشه مثل آسمان وانیلی رنگ آسمون رو هم تغییر داد یا مثلا درخواست دو تا خورشید یا هفت تا ماه و ... داد. و به طور کلی چارچوب های این جهان رو به هم ریخت . مثلا اینکه بخواهی زمین اصلا صاف باشه و یا انسانها قادر به پرواز باشند. شاید هم اصلا بخواهی در زندگی جدیدت یک گربه سخنگوی هوشمند باشی-میشه از خاطره ی یک شکست عشقی دردناک یک زندگی رویایی رو ساخت. کافی است عکسی از معشوقه مورد نظر به مهندسان مربوطه داده شود همراه با ویژگی های مطلوب او ، حذف خصوصیات منفی اش و ایجاد وابستگی عمیقی در او نسبت به فرد
در زندگی واقعی مان شاید شیدا ترین عشاق هم بعد از چند ماه یا سال گذشتن از وصالشان از هم زده شوند . دردنیای جدید خبری از دلزدگی نخواهد بود
شاید مهمتر از همه. دنیای جدید مرگ نخواهد داشت. دقت کنید که وجود فرد فقط یک مغز است . و یک مغز مسلما هرچقدر هم سیگار بکشد سرطان ریه نمیگیرد (: یا مثلا چون قلبی ندارد سکته قلبی نمیکیند و از آنجا که تصادفی هم در کار نیست مرگ مغزی هم نخواهد داشت یا ایدز نمیگیرد چون اساسا ایدزی وجود ندارد . مغز هم عضو سخت جانی است کافی است مواد قندی لازم به آن برسد،که میرسد و از چربی هم خبری نباشد-که نیست. تا سکته مغزی هم نداشته باشیم
این طور حتی اگر جاودانه هم نباشد حداقل عمری چندین برابر عمر فعلی خواهد داشت البته اگر ساختار زمانی در دنیای مجازی متفاوت با سختار زمانی دنیای فعلی نباشد
یک نکته مهم تر هم هست. هر کسی که به این عمل دست بزند دیگر تولید مثل نخواهد داشت و از این نظر منابع انرژی لازم برای غذا رسانی به مغزهای درون خمره دچار کمبود نخواهند شد. چون اگر به مرور افراد زیادی جذب این برنامه شوند جمعیت زمین ثابت میماند -البته آنها در دنیای خیالی مسلما بچه دار خواهند شد اما بچه هایی رویایی که نه غذایی در دنیای حقیقی مصرف میکنند و نه محیط زیست را آلوده میسازند
---
خلاصه قضیه اینه که این بیشتر برای من یک رویای شیرینه تا کابوس. و این دنیای جدید حتی مجازی هم نخواهد بود. چون مگر حقیقت چیست؟ هر آنچه اتفاق می افتد حقیقت است و وقایع این دنیا هم مسلما در حال رخ دادنند پس حقیقی و واقعی اند
در نهایت میشه گفت اون چیزی که دکارت از اون به عنوان یک کابوس شیطانی شک بر انگیز یاد میکرد در دنیای روزمره و بحران زده ی ما به رویایی شیرینی شبیه است که هر روز هم دست یافتنی تر به نظر میرسد. با پیشرفت های علمی البته اگر پزشکی هم بالاخره با علم و فلسفه بیشتر از قبل آشتی کند و به جای کارهای بی هدفی مثل کلونینگ -که البته کلونینگ به نظرم مبتکرانه ترین پروژه در زمینه پزشکیه هر چند که باز درد چندانی رو دوا نمیکنه-یا مبارزه با آنفولانزای مرغی و ویروس ایدز و انواع سرطان ها قدری مغز درون خمره اش را به کار اندازد و به چاره ای اساسی بیندیشد
باز هم میگم این فقط یک خیالپردازی بود که البته ریشه ای فلسفی هم داشت و از همین نظر قابل ذکر بود
پ.ن: نوشتن این مطلب بار دیگر نشون داد که من نویسنده خوبی نیستم. هنوز نتونستم با خودم کنار بیام که از لحن ادبی استفاده کنم یا لحن خودمونی...اگه یک بار دیگه به مطلب بالا نگاهی بندازین میفهمین که سطر به سطر لحن نوشته به طرز آشفته ای در حال تغییره