انتقادات غیر سازنده من از زمین و زمان

Sunday, February 05, 2006

در پشت پرده انصراف من از دانشگاه چه میگذرد؟

در پشت پرده انصراف من از دانشگاه چه میگذرد؟
یک واکاوی درونی از یک مساله به ظاهر مهم

مدرک گرایی بیمار گونه ای که در مملکت ما وجود دارد مسلما نشانه علاقه و ارادت قلبی به علم و دانش نیست. بزگونگی و الاغ صفتی قشر دانشجو و تحصیل کرده و تفاوت اندک آنها با فرودستان مدرکیشان این را از مدت ها پیش ثابت کرده است
پس این بیماری و این تب ریشه در چه چیزی دارد؟
مدرک گرایی ما بیشتر از آنکه ریشه در یک علاقه قلبی و خواست علم داشته باشد یک نیاز است که مانند هر نیاز دیگری ریشه در یک کمبود دارد. و آن کمبود شخصیت است. خود خوار بینی و تحقیر شدگی
به بیان بهتر شخص با حرصی سیری ناپذیر به دنبال مدرک میرود تا به دیگران و بیشتر از آنها به خودش ثابت کند که نفهم و بی شعور نیست . او میداند که نفهم و بی شعور است و میداند که کمبود دارد و حقیر است پس به دنبال مدرک میرود مثل گرسنه ای به دنبال غذا
و هرچقدر این کمبود و بی شعوری ذاتی در او بیشتر باشد به مدرک بزرگتری برای ارضا شدن نیاز دارد
چه چیزی باعث میشود که کسی لیسانس بگیرد و بگوید بس است دیگر.و دیگری این طور حس نکند و بخواهد تا فوق لیسانس و دکترا هم برود؟ و در عین حال کسی هم دیپلم میگیرد و میگوید بس است؟
من میگویم این حس خود خوار و کوچک بینی و نابسندگی روانی در دکتر بیش از فوق لیسانس بوده و در او بیش از لیسانس و دیپلمه
البته باز باید تفاوت قایل شد بین کسی که به میل خودش دیپلمه میماند و آن کس که پشت کنکور مانده. آن دومی نیازش و کمبودهایش هنوز ارضا نشده برای همین است که احساس بدبختی دارد. گرسنه است
برای من این گرسنگی در سال پیش دانشگاهی تمام شد
پیش از آن با ولعی سیری ناپذیر برای قبولی در کنکور تلاش میکردم. کتابهای تهوع آور درسی را میبلعیدم و کارنامه ام را پر از نمره های هیجده و نوزده و بیست میکردم و از دیدن رتبه تک رقمی ام در کنکور های آزمایشی لذت میبردم. چون کمبودی داشتم که فقط با دیدن نتایج تحسین برانگیز فراموش میشد
اما ناگهان در آن سال درسهایی که بسیار آسان تر و تکراری بودند را کنار گذاشتم. از آن پس به قاطعیت میتوانم بگویم که هیچ گاه به دنبال کتابی درسی نرفتم و برای هیچ امتحانی تلاش نکردم. حافظه ام آنقدر کار میکرد که با معلومات سابقم به دانشگاه بروم و چند ترم را هم با اندکی بخت و اقبال بگذرانم و پنجاه شصت واحدی هم بگذرانم اما من مدتها قبل سیر شده بودم و این غذاهای اضافه -هرچند خوشمزه- تهوع آور بودند و روی دلم سنگینی میکردند
آیا قدرت ذهنی لازم را نداشتم؟ مگر حفظ کردن و بلغور کردن این درسهای پیش پا افتاده به قدرت ذهنی نیاز داشت؟
هر چه باشد این درسها که به اندازه معارف اسلامی دوره دبیرستان یا تاریخ تحریف شده که تهوع آور و بغرنج و دشوار نبودند و تازه بیشتر هم منطقی و مورد علاقه بودند
نه کمبود علاقه و نه عقب ماندگی ذهنی، هیچکدام دلیلی برای این انصراف نیستند. من فقط دیگر میلی به داشتن مدرک نداشتم
آیا کمبودهایم برطرف شده بود؟ خیر- من بهتر از هر کس دیگر خودم را میشناسم و میدانم سرشار از کمبود و حتی شاید عقده باشم
پس چه؟ نکند کبودهایم آنقدر زیاد و عمیق بوده که فهمیده ام حتی مدرک دکترا هم نمیتواند آن را ارضا کند؟ محتمل است اما فهمیدن چنین نکته ای بیشتر به یک غیبگویی شبیه است که من از این هنر بی بهره ام
میشود گفت که من راههای بهتری برای ارضای کمبودهایم پیدا کردم که بالیدن خروس وار به یک مدرک بی ارزش و توخالی جزو آنها نیست
داشتن دوست و هم صحبت، همنشینی با کتابهای خوب،گوش دادن به موسیقی عالی،لذت بردن از نبوغ کسانی که به راستی شایسته عنوان فیلسوف هستند: شوپنهاور و نیچه و فروید . سرخم کردن در مقابل نوابغ موسیقی مثل راجر واترز. لذت بردن از طبیعت، خوب غذا خوردن، سیگار کشیدن و کمی هم الکل نوشیدن و مدتی هم فکر کردن به جای خالی ای در زندگی که هیچگاه پر نمیشود. شاید حتی گریه کردن برای چیزهای از دست رفته
همه اینها و شاید چیزهایی فراتر از اینها مرا تسکین میدهد...نه دیگر حاضر نیستم در کلاسهای دخمه مانند در کنار جوانان خام و پوچ و نخ نمایی بنشینم که گرد خواب میپراکنند و آن استاد های سرشار از کمبود که حتی مدرک دکترا هم برای ارضا آنها کافی نبوده و قدرت را در سختگیری و وقاحت و شرارت جستجو میکنند
بسیار حرف زده شده است
دیگر کافی است