Monday, April 03, 2006
باز هم یک کار ناتمام
چند وقت پیش خواستم دوباره شروع کنم به نوشتن داستان کوتاه
از آخرین داستان کوتاه مزخرفی که نوشته بودم دو سالی میگذرد
همه چیز در پروژه عظیمی که دزدیده شد به فنا رفت
داستان بلندی بود که دست نوشته هایم را در صحن مقدس دانشگاه! دزدیدند
و من همچنان عذاب میکشم از به یاد آوردن اینکه الآن پیش چه کسی است؟ چه کسی میخواندش و به ریش من میخندد؟
دو سال گذشت
شاید هم بیشتر
شاید سه سال
و بعد چند وقت پیش خواستم باز بنویسم
این بار خودم نخواستم ادامه دهم
میدانم کار فوق العاده ای میشد
مثل قبلی ها چرند نبود
این دفعه میتوانستم
اما نخواستم
نمیخواهم
میترسم
همین بس نیست که هرچه قبلا فقط در تصورم بود به محض روی کاغذ آمدن به زندگی شخصی ام هم وارد شد؟
هیچ کس باور نمیکند
که تک تک همان داستانهای کوتاه مزخرف را وقتی نوشتم که هیچ درکی از شرایط شخصیت های داستان نداشتم
تجربه نکرده بودمشان
فقط حدس بود و همدردی
اما بعدا شدم خود آن شخصیت ها
ریشه یابی نمیکنم
حرفهای روانشناسانه و احمقانه نمیزنم
که مثلا این زندگی در عمق ضمیر ناخودآگاهم بوده و بعدا این خودم بودم که به آن سمت هدایت کردم
مهم نیست
یا اینکه پیامبروار آینده را پیش بینی کرده باشم
مهم نیست
این بار داستان اگر به حقیقت میپیوست خیلی افتضاح میشد
خیلی وحشتناک بود
ترسیدم
و به خودم لعنت فرستادم که چرا اصلا همان مقدار را هم نوشتم
نکند باز تعبیر شود؟
میترسم
مثل سگ
<< Home
