Tuesday, March 07, 2006
آزادی عبارت است از قدرت داشتن بر اعمالی که مستلزم زیان دیگران نباشد، پس اعمال طبیعی هرکسی حدی و نهایتی ندارد مگر حقوق افراد دیگر که مانند وی بایستی از آزادی بهره مند باشند. این حدود را فقط قانون معین و معلوم میسازد
بند چهارم اعلانیه حقوق بشر جمهوری فرانسه مصوبه هزار و هفتصد و نود و یک میلادی
---
این تعریف مزخرف و چرند کمابیش همچنان به عنوان پذیرفته ترین تعریف آزادی در جوامع متمدن شناخته میشود
اما حقیقتا چیست جز به لجن کشیدن آزادی؟ و جازدن اسارت و محدودیت و بردگی تحت نام آزادی؟ چیست جز تقلبی نفرت انگیز و کثافت بار؟
حقیقتا که چنین تعریف تهوع آوری لایق همان انقلاب تهوع آور است
نه پسران کلاه قرمز عزیزم! این چیزی که شما میگویید آزادی نیست بلکه همزیستی مسالمت آمیز بردگان است و وادار کردن ارباب به امر نکردن بر برده اش. شما با این تعریف برده را آزاد نکرده اید. بلکه ارباب را هم مجبور به بردگی کرده اید. آزادی را از آزادگان هم سلب میکنید آن هم به اسم آزادی
چه وقاحتی
---
جالب است که تعریف آزادی از همان ابتدا با مشخص کردن مرز و خط قرمز آغاز میشود. انگار آزادی برای به تعریف در آمدن باید محدود و در قفس شود
آزادی عبارتست از قدرت داشتن بر اعمالی که مستلزم زیان دیگران نباشد
من از شما میپرسم که چه چیزی حقیقتا ارباب و برده را متمایز میکرد؟
مگر غیر از این بود که ارباب زور میگفت و زیان میرساند و برده نمیتوانست؟
و مگر همین تفاوت نبود که شما را به خشم آورد؟
و مگر همین امتیاز نبود که باعث شد بگویید ارباب آزاد است و برده آزاد نیست؟
مگر تنها نشانه آزادی ارباب همین قدرت داشتنش بر اعمالی که مستلزم زیان برده باشد نبود؟
مگر همین تنها تفاوت ارباب و رعیت نبود؟
---
اگر آزادی حقیقتا همانی باشد که شما گفته اید پس برده پیش از این هم آزاد بود
مگر برده کاری میتوانست بکند که مستلزم زیان دیگران باشد؟
و مگر کاری بود که مستلزم زیان دیگران نباشد و او نتواند بکند؟
پس با تعریف شما برده آزاد بود. دیگر چه نیازی بود به دوباره آزاد کردنش؟
!
---
شاید بگویید : آری برده نان کافی نداشت و نان کافی داشتنش مستلزم زیان دیگران نبود
اما من میگویم این کار برده مستلزم زیان اربابش بود
این کار او اربابش را محدود میکرد
اربابی که کاخی نداشته باشد و تجملی و درباری و بریز و بپاشی که دیگر ارباب نیست و آزاد
پس لازم است که رعیت کم بخورد و کم بپوشد تا پادشاه آزاد باشد
پادشاهی که به طور مثال از هر هفته رفتن به اوپرا به همراه درباریانش چشم پوشی کند تا بار مالیات کمی سبک تر شود حقیقتا جوانمرد و رحیم است اما آزاد نیست
او خود را محدود کرده تا رعیتش آسوده باشد
و ما اینجا از اصول اخلاقی حرف نمیزنیم . بلکه سر و کارمان با آزادی است
البته بگذریم که تاریخ نشان داده همان پادشاه جوانمرد و رحیم به خاطر همین دو ویژگی زنانه اش به مرور از چشم همان رعیت نمک نشناس افتاده و سرنگون شده است
نمیخواهم حاشیه بروم اما جالب نیست که همین انقلاب کبیر فرانسه در دوره ی جوانمرد ترین و رحیم ترین لویی فرانسه رخ داد و اتفاقا سر همان پادشاه که محض خاطر رعیتش خود را بسیار بیش از نیاکانش محدود کرده بود زیر گیوتین رفت؟
---
برگردیم سر همان تعریف ننگین
پس اعمال هر کس حد و نهایتی ندارد مگر حقوق افراد دیگر که مانند وی بایستی از آزادی بهره مند باشند
آه خدایا
چقدر حد و مرز و قید و بند و اما و اگر در این دو سطر تعریف به کار رفته آن هم در تعریف از چه؟ آیا کسی باور میکند که گوینده دارد از آزادی سخن میگوید و نه از اسارت؟
حتی پیرزنان جانماز آبکش هم وقتی میخواهند آداب و رسوم شب اول ازدواج را به دختری چشم و گوش بسته بیاموزند آنقدر احتیاط و من و من نمیکند که قهرمانان ما در تعریف آزادی
من از شما میپرسم که با این همه حصار که کشیده اید دیگر چه چیزی از آزادی بیچاره مانده؟
بگذارید کمی هم مزاح کنیم چون آن سخن پرداز دیوانه ای که به این تعریف باور دارد حقیقتا شایسته مزاح است
اگر در شهری مرض واگیردار و درمان ناپذیری شایع شود که افراد زیادی به آن مبتلا شوند رسم بر چه کاری است؟
قرنطینه بیماران و جدا کردن آنان از افراد سالم
اما باور کنید که اگر پزشکان ما هم مثل فلاسفه و حقوقدانانی که آن تعریف از آزادی را قبول دارند می اندیشیدند بی درنگ سر همه ی افراد سالم را به زیر گیوتین میبردند یا آنها را به حبس ابد محکوم میکردند تا مبادا این مریض احوالان رنجور با دیدن آنها آزرده خاطر شوند
آری افراد سالم را به جرم سلامتشان از سر راه برمیداشتند همچنان که این کار را با افراد آزاد کردند
و فکر میکردید که در توجیه این عمل چه میگفتند؟
هر کس تا آنجا میتواند سالم{آزاد} باشد که مستلزم رنجه{زیان} بیماران{بردگان} نشود
زنده باد سلامت{آزادی
!
---
این حدود را فقط قانون مشخص میسازد
عجب
آیا هیچ به گوش ایشان خورده است که قانون گذاری کار ارباب است؟ و در قانون گذاری قدرت است و اراده و در قانون گذاری محدودیت دیگران است و قانون گذاری همچون آیینه ای است که آزادی قانون گذار را به خودش مینمایاند؟
پس این وقیحان با سلاح آزادگان به مقابله با آنان میروند
آن هم به اسم آزادی
---
آزادی حد و مرز و خط قرمزی نمیشناسد. آزادی زیر بار یوغ نمیرود
هر حد و مرز مانند قلاده ای است. لازم نیست کشش طناب و قلاده، سگ را خفه کند تا او به اسارتش پی ببرد. همین که قلاده را بر گردنش حس کند کافی است
ممکن است طناب قلاده سگ را آنقدر بلند بگیریم که او صدها متر یا حتی کیلومتر ها از ما دور شود اما باز هم آزاد نیست. او اسیر است و این را خوب میداند. قلاده ای بر گردنش این را خوب به او میفهماند. و این قلاده چیست؟
مستلزم زیان دیگران نبودن
تعریفی که از آزادی ارائه شد و امروز هم کمابیش مصطلح است آزادی نیست. تنها طناب طویلی است که بر قلاده انسان گذاشته میشود
نه اشتباه کردم
این طناب در ظاهر طویل مینماید اما حقیقتا این طور نیست
در واقع میشود گفت که خیلی هم کوتاه است
اگر کارهایی که به دیگران زیان برساند را حذف کنیم. کارهایی که به دیگران سود میرساند هم- مسلما به دلیل فقدان گزینه زیان رساننده که تنها گزینه ممکن دیگر بود-به صورت اجبار و تنها کار ممکن در می آید پس حتی دیگر انسان در کارهایی که باعث سود و منفعت دیگران میشود هم آزاد نخواهد بود بلکه مجبور است
همانطور که ارباب هم مجبور است دیگر ارباب نباشد و مالیات نگیرد و زور نگوید و بریز و بپاش نداشته باشد و باز مجبور است که خیر و نیکوکار باشد
و به ابتکار دوستان فرانسوی و روسی مان شاید مجبور شود که دیگر اصلا نباشد
!
پس میبینیم که تعریف فوق انسان را فقط در حوزه عمل شخصیش آزاد میگذارد-چه سخاوتی
!
بهتر بود که صراحتا میگفتند که آزادی یعنی که انسان بتواند جلوی آینه برای خودش شکلک در آورد واگر گوش حساسی آن اطراف نباشد اندکی بلند بخندد
!
---
بگذارید خیال خودمان را راحت کنیم و بگوییم آزادی حقیقی چیست؟
هرچیز معناداری تنها در مواجهه با تضادش معنا دارد
زیبایی معنا دارد تنها هنگامی که زشتی باشد. سلامتی در کنار بیماری معنا دارد و قس علی هذا
آزادی هم وقتی معنا دارد که اسارت باشد. انسان آزاد محتاج برده است
بهتر بگویم. انسان آزاد-به لحنی خودمانی- هر غلطی که دلش میخواهد و میتواند میکند. بدیهی است که حتی میتواند این کارها را نکند. اما در هر صورت کارهایش،کرده ها و نکرده هایش، باید ها و نباید هایش تنها محصول اراده اش و قدرتش خواهند بود. خیر و صلاحش را تنها خودش میداند و بس. و باز بهتر: خیر و صلاح دیگران -بردگانش- را هم خودش میداند و بس
و هرگز هیچ دو انسان آزادی در یک اقلیم نخواهند گنجید
چون دیر یا زود حوزه ی عملشان با هم تداخل خواهد داشت
دیر یا زود روزی خواهد رسید که کارهای یکی مستلزم زیان دیگری باشد
و در آن صورت یکی یا باید نابود شود یا بردگی اش را بپذیرد
اگر بگویید که میتواند از حوزه ی عمل دیگری خارج شود من به شما میخندم
چون این هم خط قرمز دیگری است . این هم بردگی دیگری است
اما انسان آزاد حقیقی ترجیح میدهد نابود شود تا اینکه فرار کند
فرار کار بردگان است
چه گفتید؟
گفتید که در این صورت در جهان فقط یک انسان آزاد ممکن است وجود داشته باشد و دیگران باید برده او باشند؟
حرفتان را میپذیرم
چه؟
جنون آمیز است؟
آری
آزادی هم مثل هر چیز بزرگ و قهرمانانه دیگر برای افراد کوچک و حقیر جنون آمیز است
م.ف
زمستان هشتاد و چهار

2 Comments:
شاید یه من در تناقض باشه شاید هم نه!
http://satgean.blogspot.com/2005/12/blog-post_21.html
By
Anonymous, at 6:34 PM
بفرمایید جیگر که این کوامینتان ِ شما در السایر الپستیّات کجا غیبیده ؟
By
mehdi sohrabi (مهدی سهرابی), at 2:51 AM
Post a Comment
<< Home